مهاجرت

مهاجرت!در این مطلب به دلایل مربوط به مهاجرت از ایران میپردازیم

این روزها در هر محفلی که مینشینی صحبت از مهاجرت از ایران است،هر کس به دلایلی تمال دارد از ایران برود.
یک نفر به بهانه ی درس خواندن،دیگری به دلیل آزادی حجاب در کشورهای دیگر ،یکی برای آزادی دینی و سیاسی!!!اما مسئله چیز دیگری است.

اما دلایل اصلی چیز دیگری است .گاهی اوقات ما برای فرار از واقیعت های خانوادگی،سرخوردگی های اجتماعی ،ناکامی های عاطفی ،… به مهاجرت فکر میکنیم

مهاجرت در واقع یک امر خنثی است و نه میتوان گفت خوب است نه بد!!!
اما مهاجرت بدون داشتن دلیل روشن موجب پیچیده تر شدن اوضاع میشود!

با یک مثال این موضوع را بررسی میکنیم
فرض کنیم یک پسر 18 ساله قصد دارد برای تحصیل به خارج از ایران مهاجرت کند
این دانش آموز در دوره ی متوسطه با میانگین معدل 14 مشغول به تحصیل بوده است،در کنکور هم به دلیل کافی نبودن مهارت ،رتبه مناسب را کسب نکرده است
حالا این فرد که با توجه به نتایج تحصیلی اش،علاقه ای به درس خواندن ندارد به بهانه مساعد نبودن شرایط برای تحصیل در ایران به فکر تحیل در خارج از ایران می افتد و چون تصور عموم مردم هم اینگونه است ،با تصمیم او هم سو میشوند

اما چه مسائلی را پیش رو دارد؟؟

اول اینکه برای تحصیل در خارج از ایران علاوه بر علاقه به درس خواندن ،تسلط به یک زبان بین المللی و آشنایی با فرهنگ کشور مقصد ،آشنایی با قوانین تحصیلی و اجتماعی آن کشور نیز،از ملزومات است
در ضمن اینکه در خیلی از کشورهای دنیا قوانین و شرایط درس خواند سخت گیرانه ای ،مثل ارایه کنفرانس،گزارش هفتگی،تحقیق،کار آزمایشگاهی و ….. وجود دارد
از سوی دیگر مشکلات روحی وعاطفی مثل دوری از محیط ،دوری از خانواده و دوستان،تفاوت های فرهنگی و…. نیز در سر راه این پسر قرار میگیرد
از طرفی با توجه به هزینه ای که برای تحصیل و اقامت و هزینه های جانبی مهاجرت صرف میشود ،فشار خانوداه و فشار روحی زیادی به این نوجوان وارد میشود

حال با توجه به شرایطی که در بالا گفته شد ،درصد موفقیت این پسر چقدر میتواند باشد؟؟
آیا با توجه به سخت تر شدن شرایط امکان موفقیت خیلی کاهش نمییابد؟

این مطلب در حال تکمیل شدن است…

تخت خواب

تخت خواب در واقع جایی است که تمام اتفاقات از آنجا شروع میشود!!!

زمانی را تصور کن که صبح درون تخت خواب ت بیدار میشوی و روزت را آغاز میکنی
احتمالا بعد از دقیقه ای از بیدار شدن،گوشی ات را در دست میگیری و پیام های
تلگرام و واتس آپ را چک میکنی و سپس به سراغ اینستگرام میروی و یک دور کامل
صحفه ی ات را اسکرول میکنی،این کار ها ممکن است بین یک دقیقه تا نیم ساعت طول بکشد

در این زمان طلایی اتفاقی عجب و مهمی رخ میدهد.این اتفاق مهم ذهنی ،تابعی از نوع محتوایی است که
در پیام ها یا در اینستگرام ت میبینی
اگر پیام ها یا اخبار منفی یا نگران کننده مشاهده کنید ،روزت با نگرانی و اضطراب آغاز میشود و هر چه بگذرد
این نگرانی و حال نا مساعد با رخداد های روزانه تشدید میشود
اگر پیام های مثبت ،اخبار امیدوار کننده مشاهده کنی،روزت را با انرژی مثبت شروع خواهی کرد و اگر این حس خوب را در طول روز حفظ کنی،حتی با وجود مسا ئل روزانه ناخوش آیند روزت به خوبی سپری میشود

حالا به آخرین لحظه های قبل از خوابت توجه کن!!

باز هم تخت خواب و باز هم گوشی موبایل و هر آنچه میتواند حالت را دگرگون کند
باز هم اگر مطالب منفی مشاهده کنی وحال بد و اگر مطالب مثبت مشاهده کنی حال خوب را
خواهی داشت که این امر کیفیت خوابت تاثیر بسزایی دارد

حتی خواند مطالب علمی یا دانستنی هم قبل از خواب مفید نیست زیرا ذهن را از حالت آماده به خواب،به حالت هوشیار میبرد و باعث بیخوابی یا بد خوابی میشود

در واقع رفتاری که ما در تخت خواب انجام میدهیم ،خیلی تاثیر زیادی بر کیفیت زندگیمان دارد
گوشی موبایل در واقع یک مثال از این دست بود.خواندن روزنامه ،دیدن تلویزیون،خواندن کتاب،حتی
معاشرت با شریک عاطفی،همه از نمونه هایی هستند که میتوانند تاثییر مثبت یا منفی بزرگی بر زندگی ما بگذارند

اقدام کافی

اقدام کافی چیست؟

اقدام کافی در واقع به تمام و کمال انجام دادن یک اقدام یا روند گفته میشود.منظور از کافی بودن اقدام ،آن مقداری است که منجر به بدست آمدن نتیجه ی کامل میشود

بگذارید به زبان ساده توضیح دهم.فرض کنیم یک ظرف آب را روی شعله آتش قرار داده و حرارت میدهیم ،دمای آب به سی درجه میرسد و اتفاقی نمی افتد،دما را به هفتاد درجه میرسانیم و اتفاقی نمی افتد .همچنان حرارت را ادامه میدهیم و دما به ۹۹ درجه میرسد ،اما نتیجه ای حاصل نمیشود.دمای آب به صد درجه می رسد و آب شروع به جوشیدن میکند

درجه ی به جوش آمدن آب صد درجه است و نه هفتاد یا نود درجه،به همین حهت تا رسیدن به درجه ی صد،هیچ اتفاقی نمی افتد

اکثر مردم درس میخوانند ،اما نه به اندازه کافی!

کار میکنند ،اما نه به اندازه ی کافی !

عشق می ورزند اما نه به اندازه ی کافی!

به همین خاطر است که همیشه نتیجه های ضعیف و در خوشبینانه ترین حالت،نتیجه ی متوسط میگیرند

دوران مدرسه را به خاطر بیاورید….،اکثر بچه ها نمرات متوسط میگیرند،و این به معنای این است که این دانش آموزان درس میخوانند ،اما نه به حد کافی !
شاید فرق کسی که نمره ی شانزده میگیرد با کسی که نمره بیست میگیرد دو ساعت بیشتر درس خواندن باشد

یکی دیگر از مثال های روزانه اقدام کافی،روند درمانی با آنتی بیوتیک ها است

فرض کنید با درد گلو و آبریزش بینی وارد مطب پزشک میشود.پزشک بعد از معاینه ی شما برای رفع
عفونت ناشی از سرماخوردگی برای شما آنتی بیوتیک تجویز میکند.توی دستور العمل استفاده از دارو نوشته شده
هر روز دو عدد قرص را به مدت یک هفته استفاده کنید تا بیماری شما کنترل و بصورت کامل درمان شود

اما رفتاری که ما انجام میدهیم چیست؟!!
سه روز دوز دارو را مصرف میکنیم ،و علائم بیماری شروع به ناپدید شدن میکنند و ما پیش خود میگوییم که
“خدارو شکر بیماری بهبود پیدا کرد”!!!
استفاده از دارو را متوقف میکنیم با تصور اینکه بطور کامل بهبود پیدا کرده ایم.شاید تصور کنیم پزشک بیهوده دوز یک هفته ای تجویز کرده است
یک هفته یا دو هفته بعد مجدد علائم ظاهر میشود!!!
چرا؟چون ما توصیه یک متخصص را نادیده گرفته ایم و به تشخیص خود، مصرف دارو را متوقف کرده ایم.
در واقع بیماری بطور کامل بهبود پیدا نکرده بود و فقط علایم از بین رفته بودند!!
و ما با قطع آنتی بیوتیک مجاز فعالیت دوباره را به عوامل بیماری داده ایم!!!
اما اگر تمام دارو را مصرف کرده باشیم احتمالا بیماری و عوال بیماری زا در بدن ما کاملا از بین میرفتند و مجدد علائم ظاهر نمی شدند!!

اقدام کافی انجام داده نشده ،دقیقا مثل موریانه ای که پایه های یک خانه را میخورد و بنیان آنرا از بین میبرد،نتایج کارهای ما را از بین میبرد و باعث میشود یک نتیجه ی عالی،تبدیل به یک نتیجه متوسط یا ضعیف شود

راننده بی شعور کیست؟و بی شعوری در رانندگی منجر به چه اتفاقاتی میشود؟

راننده بیشعور در واقع به کسی گفته میشود که از شعور و هماهنگی کافی با فرآیند رانندگی برخوردار نیستند
و وجود این افراد علاوه بر بر هم زدن نظم ترافیکی،باعث ضایع شدن حقوق سایر رانندگان میشود
از همه درد آورتر اینکه ی در این امر خود را محق میدانند

این مطلب در حال تکمیل شدن است…

اگر این رفتار ها را انجام میدهید یک راننده بی شعور هستید!!!

در موقع ترافیک راه را برای ماشین امدادی باز نمیکنید،یا با سرعت به دنبال ماشین امدادی حرکت میکنید،اگر در تقاطع حق تقدوم عبور عابر را رعایت نمیکنید،در کوچه ورود ممنوع حرکت میکنید،پارک دوبله میکنید ،پشت ماشین تعلیم رانندگی بوق میزنید،روی پل پارکنیگ پارک میکنید(حتی برای یک لحظه)،در جاده ها مدام نور بالا میزنید تا لاین را برای عبور شما خالی کنند،در هنگام شب دزدگیر خود را با صدای بلند روشن میگذارید ،صدای سیستم پخش اتومبیل را به حدی زیاد میکنید که صدا از خودرو خارج شود….

قصد از بیشعور نامیدن این راننده ها ،توهین نیست بلکه توصیف یک نا هماهنگی آزاردهنده است

خوشبختانه بیشعوری یک حالت ذاتی نیست و میتوان با یک تصمیم جدی! ،آنرا کنار گذاشت

در کشور های توسعه یافته،که بطور نسبی احترام و اجرای قوانین ترافیکی وجود دارد،در برهه ای از زمان شروع به استفاده از ابزار های جریمه نقدی،زندان ،گرفتن گواهی نامه ،کردند و همزمان شروع به فرهنگ سازی را آغاز کرده اند و همچنان ادامه میدهند .که این اقدامات توام ،نتیجه ی بسیار شگفت انگیزی به ارمغان آورده است

شهروند خوب

شهروند خوب کیست و چه اصولی را باید رعایت کند
با پیشرفت و گستردگی زندگی شهر نشینی و تبدیل شدن شهرها به کلان شهر با جمعیت میلیونی،
زندگی شهر نشینی وارد فرآیند تازه ای شده است
این فرآیند منجر به شکل گیری اصول تازه ای برای مدیرت زندگی شهری شده است
یعنی برای تعامل با همشهریان،نهاد های اجرایی شهری،و…باید از یکسری قوانین و قواعد و سازو کارها
پیروی کنیم

بیایید یک مثال راجع به سازوکار های ترافیکی بزنیم و با این مثال موضوع را بررسی کنیم

فرض کنیم که یک شهروند قصد انجام کاری در محدوده طرح ترافیک را دارد (فلسفه ایجاد طرح ترافیک،کاهش تردد خودرو های شخصی در محدوده مرکزی و شلوغ شهر است،که باعث کنترول ترافیک و آلودگی هوا در این محدوده میشود)

این شخص دو انتخاب دارد،یک اینکه از خودرو شخصی استفاده کند و دوم اینکه از وسایل نقلیه عمومی استفاده کند

شهروند خوب حتی المقدور از روش دوم استفاده میکند تا علاوه بر احترام به قانون،از دردسر های پیدا کردن جای پارک در محدوده ی مرکزی شهر و … اجتناب کند.این شهروند اگذ به هر دلیل مجبور به تردد با خودرو شخصی خود در محدود طرح ترافیک باشد،اقدام به خرید مجوز طرح ترافیک میکند

اما شهروند بد!!!!

به استفاده از وسایل نقلیه عمومی فکر هم نمیکند و ترجیح میدهد از خودروی شخصی استفاده کند،تا اینجای کار مشکلی نیست؟

مشکل از جای شروع میشود که این فرد،حتی اقدام به خرید مجوز نمیکند (و این کار را گرفتن پول زور میداند!!!)و از طرفی برای جلوگیری از جریمه شدن اقدام به مخدوش کردن یا پنهان کردن یا تغییر پلاک خود میکند(که اثرات و تبعات این عمل بر کسی پوشیده نیست)

این شهروند علاوه بر ضایع کردن حق بقیه شهروندان و آلوده کردن هوا ،و ایجاد ترافیک نظم عمومی شهر را هم بر هم میزد و جالب اینکه این کار را یک عمل عادی میپندارد و مدام تکرار میکند

کارمند خوب

کارمند خوب از نظر مدیران ،چه کارمندانی هستند؟
در این مطلب قصد داریم رفتار هایی را بررسی کنیم که یک کارمند معمولی را ،تبدیل به
یک کارمند حرفه ای و مفید میکند.
مهمترین مزیت یک کارمند حرفه ای،بالارفتن امینیت شغلی است.
مدیران هرگز یک کارمند حرفه ای را رها نمیکنند و سعی میکنند در مواجه با آنها انعطاف بیشتری به خرج بدهند

اولین ویژگی کارمند خوب ،گوش دادن ،خوب سوال کردن ،و چشم گفتن است

این فرد اول خوب به حرف های مدیرش گوش می‌دهد تا بتواند موضوع کلی را درک کند.سپس سوال های تکنیکی از مدیر می‌پرسد.این سوال پرسیدن اول اشتیاق فرد را نشان میدهد. دوم نشان دهنده آمادگی فرد برای انجام بی عیب و نقص دستورات مدیر است .سوم اینکه،باعث میشود که فرد دقیقا منظور و توقع کامل مدیر خود را بفهمد.

مهارت سوم چشم گفتن است!چشم گفتن یک کارمند حرفه ای این مفهوم را برای مدیر دارد که این فرد ،کاملا هماهنگ وهم سو با مدیر است و مدیر بدون صرف انرژی بسیار (که گاها باعث کلافگی میشود)بتواند فرامینش را در سازمان پیاده سازی کند

این نکته را بخاطر داشته باشید که مدیران هرگز افراد هماهنگ و وفادار با سازمانشان را اخراج نمی‌کنند ،اما خیلی از افراد با تخصص حیاتی برای سازمان،بواسطه ی عدم هماهنگی از سازمان اخراج میشوند

مطلب در حال تکمیل شدن است…

یکی دیگر از عوامل موثر بر بهبود کارآیی کارمندان،دقیق و کامل انجام دادن دستورات مدیریت است
مدیران معمولا بر تمام و کمال انجام شدن دستورتشان حساسیت بالایی دارند
بطور مثال اگر مدیری تاکید بر ساعت 8 صبح برای سر کار حاضر شدن کارمند دارد،دقیقا منظورشان
8 صبح هست!! نه هشت و پنج دقیقه!!
اکیدا توصیه میشود که این موضوع رو جدی بگیرید

کارمند خوب،ظاهری آراسته دارد و آرایش صورت و موی نرمال دارد،هرگز از کفش های صندل یا جلو باز استفاده نمیکند.خانم ها بهتر است از مقنعه یا شال و روسری رسمی استفاده کنند.آقایان نباید از پیراهن یا تیشرت با یقه ی باز ،یا کوتاه استفاده کنند،این موارد یک ظاهر حرفه ای از شما میسازد

در محیط کار حتما از دئودرانت های با بوی ملایم استفاده کنید.استفاده از رایحه های تند اصلا مناسب نیست.حتما از استیک ضد تعرق(مام) استفاده کنید ،چون در حین فعالیت های کاری تعرق بدن زیاد شده و بوی عرق بدن برای بقیه همکاران،بسیار آزار دهنده است . همچنین از پرستیژ شما در نگاه مدیر و سایر همکاران به شدت میکاهد

قدر دانی

بیاید موقعیت هایی که لازم است قدر دانی و شکر گزاری کنیم را بررسی کنیم

بیا با هم به یک زندگی معمولی نگاه کنیم
صبح از خواب بیدار میشویم،ذره ای به این ور و آن ور نگاه میکنیم
از روی رختخواب بلند میشویم،در دستشویی دست و صورتمان را می شوریم
با اتوبوس،تاکسی ،مترو یا ماشین شخصی به سر کار میرویم و ادامه ماجرا…
به نظر ما میتونیم قدر دان خداوند باشیم که فرصت یک روزه ی دیگری به ما داده ،
از رختخواب قدر دان باشیم ،از دستشویی !! از سیستم حمل و نقل،همه و همه باید قدر دان باشیم
تمام موارد بالا ،اتفاقات روزمره و گاها بدیهی و بی اهمیت زندگی ماست
بیایید موقعیتی را در نظر بگیریم که هنگام بیرون رفتن از خانه یک نفر با عشق از ما خداحافظی
میکند و آرزوی روز خوب میکند

زمانی که موقع ورود به محل کار ،همکارمان با لبخند جواب سلام و صبح به خیر ما را میدهد
تمام این موارد ،شگفت انگیز و فوق العاده ست و لایق قدر دانی و شکر گزاری

اگر قدر دان ,شکرگزار باشیم یک چرخه را فعال میکنیم به نام چرخه عشق ،که میتواند معجزه کند

در واقع قدر دانی یک قدرت درونی به انسان میدهد که ….

تمام ادیان مذهبی ما را به شکرگزاری دعوت کردند،حتی ادیان یا تفکراتی که ریشه الهی ندارند ما را به شکرگزاری از کائنات و جهان مون دعوت کردند

در واقع شکرگزاری اولین تاثیر خودشو رو بر روح ما می گذارد و بعد بر روی کائنات اثرگذار است 

حتی توی ادبیات ما هم به این موضوع اشاره شده

مثال واضح این موضوع ،این مصرع شعر معروف است

شکر نعمت،نعمتت افزون کند             کفر،نعمت از کفت بیرون کند

غر زدن

 متاسفانه در جامعه ما هر روز شاهد این هستیم،که افراد مدام در حال غر زدن هستند
مدام از دولت ،شرایط زندگی ،شرایط تحصیل ،روابط ،ترافیک شکایت می کنند

این افراد راجع به درجه دمای هوا هم غر میزند،توی تابستون از گرمی هوا و زمستون از سردی هوا غر میزنند در صورتی که همه مون میدونیم دمای هوا جز شرایط طبیعی است و در کل دنیا وجود داره

اما چرا این افراد ،که تعدادشان خیلی کم نیست اینقدر غر میزنم؟

به نظر من این افراد کم بودهای خودشان را،کم کاری ها و بی مسئولیت های خودشون رو در پشت غر زدن پنهان می‌کنند

در واقع این افراد تقصیر ناهماهنگی های زندگی شان را به گردن کس دیگه ای میندازند

  بیایید با هم به مسئله ترافیک نگاه کنیم

 فرض کنید قبل از اینکه از خونه خارج بشیم بهترین مسیر و از روی نقشه به مقصد پیدا کنیم و بررسی کنیم ببینیم چه مقدار زمان طول میکشه تا به مقصد برسیم

اگر با ماشین شخصی در این مسیر و طی می‌کنیم از آهنگ آرامش بخش استفاده کنیم

اگر با وسیله نقلیه عمومی میمیریم هم میتونیم یک آهنگ آرامش بخش گوش بدیم یا یک کتاب انگیزشی یا خنده دار بخونیم

اگر قرار مهمی داریم میتونیم وقت مون رو تنظیم کنیم و یک مقدار زودتر از خونه راه بیفتیم تا به موقع به سر قرارمون برسیم

میتونیم سیستم تهویه خودرو درست کنیم تا نامطلوب بودن هواباعث کلافگی ما نشه

میتونیم قرارمون رو به مکان یا زمان بدون ترافیک منتقل کنیم

و هزاران کار دیگه ای که میتونیم انجام بدیم تا این زمان رو تحمل پذیر تر بکنیم

در واقع بررسی موضوع ترافیک به ما نشان میدهد،که اگر در مواجهه با وقایعی که برامون اتفاق میافتد تمام جوانب را بررسی کنیم ، و تمام کاری که برای بهبود این موضوع انجام بدیم و انجام بدیم خیلی راحت میتونم یک موقعیت تحمل‌ناپذیر رورو،تحمل کنیم یا حتی اون موقعیت رو لذتبخش کنیم

باور محدود کننده

فرض کن یک هدف ارزشمند داری و شروع به تصویر سازی از این هدف کرده ای
خودت را در موقعیت رسیدن به هدفت تصور میکنی و تواما از واژه ها و عبارت تاکیدی
همسو با هدفت استفاده میکنی
حتی در حالت دعا و نیایش هم این خواسته و هدف را از پروردگار در خواست میکنی
اما باورمحدود کننده ای در تو وجود دارد

تو واجد شرایط رسیدن به این جایگاه هستی و حتی همسو با آن تمام تلاش خود را میکنی

اما بعد از مدتی متوجه این موضوع میشوی که خبری از رسیدن به هدف نیست و هر چه
بیشتر تلاش میکنی هم فاصله با هدفت کمتر نمیشود
نا خود آگاه خسته و در مانده میشوی،شاید نا امید شوی ،شاید دست از تلاش برداری…

انگار یک جای کار واقعا مشکل دارد…

تو تمام آنچه باید را انجام دادی ،اما این وسط فقط از یک نکته غافل بودی که
باور های درونی تو ،که توسط جامعه ،والدین،معلمین ،دوستان و اطرافیانت
ساخته شده این پیام را دارند که تو “بازنده ای” “تو لایق خوبترین ها نیستی”
و از این جور باور های محدود کننده

در واقع تلاش ها تو در ضمیر خود آگاه با ضمیر درونی (ناخود آگاه) تو در تضاد
هست و چون ضیمر نا خود آگاه هزاران برابر قوی تر از نیروی ضمیر خود آگاه است
تو ناکام از رسیدن به هدفت می مانی

اما راه حل چیست؟ و چگونه باید از شر این باور های محدود کننده رها شویم؟

تو باید همچنان که از عبارات تاکیدی استفاده میکنی،رسیدن به هدف را تصور میکنی
و مدام در جهت تحقق هدفت تلاش میکنی ،باور های درونی ات را نیز تغییر بدهی
برای اینکار باید حتما از دیدن تلویزیون دست بکشی چون اکثر محتوای تلویزیونی در
تمام دنیا پر از افکار محدود کننده است
درباره ی هدفت با کسی صحبت نکنی ،مخصوصا افراد منفی و با افکار محدود کننده
مدام از عبارت های تاکیدی قدرتمند استفاده کنی
با کسانی رابطه برقرار کنید که مدام شما را با نقطه ی قوت ها ،خطاب کنند و به شما
ایمان داشته باشند
مدام به اعمال تابو شکن دست بزن ،اگر اقدام بزرگی میترسی ،حتما انجامش بده ،حتی
اگر شکست بخوری باز این پیام را به ضمیرت رسانده ای که قدرت اقدام کردن را داری
و دیگر آن آدم محدود سابق نیستی

کتاب حکایت دولت و فرزانگی
فصل اول : حكایت مشاوره مرد جوان با خویشاوندی دولتمند
روزگاری جوانی هوشمند می‌زیست كه می خواست دولتمند شود. او به ستارة بخت خود اعتقاد نداشت. آكنده از نومیدهای دیگر دست و دلش به كار نمی‌رفت.
در این فكر و رؤیا بود كه به كار جدیدی دست بزند و تنگناهای مالی‌اش را یكباره و برای همیشه از بین ببرد.
او می‌خواست نویسنده شود تا داستانهایش او را دولتمند و پر آوازه كند، اما جرأت نداشت به كسی بگوید كه چه رؤیایی در سر دارد.
بارها تصمیم گرفته بود از كارش استعفا دهد اما نمی توانست، گویی شهامتی كه درگذشته او را برای رسیدن به خواسته‌هایش یاری می‌داد از دست داده بود. روزی كه به شدت احساس ناكامی می‌كردناگهان به فکر دیدار عمویی افتاد كه بسیار دولتمند بود . شاید می‌توانست اندرزی دهد یا بهتر از آن پولی! 

عمویش او را بی درنگ پذیرفت اما قبول نكرد كه به او وام دهد زیرا بر این باور بود بود كه با این كار به او كمكی نمی‌كند. پس از گوش سپردن به حكایت ناله و فغان جوان از او پرسید :

 آیا فكر می كنی كسی كه ده برابر تو در می‌آورد، هفته‌ای ده برابر تو كار می‌كند؟ 

خیر، بلكه باید در كارش رازی باشد كه تو یكسر از آن بی خبری


عمویش تصمیم گرفت برای كمك او را نزد مردی بفرستد كه به او دولتمند آنی می‌گویند. او این نام را برگزید زیرا مدعی است كه پس از كشف راز حقیقی تحول، یك شبه دولتمند شده است.

فصل دوم : حكایت دیدار جوان با باغبانی سالمند
جوان به سوی شهر دولتمند آنی رهسپار شد با هزاران فكر و سؤال در ذهن 

پس از وارد شدن به خانه ی دولتمند، مستخدم به او گفت كه دولتمند آنی در این لحظه نمی‌تواند او را ببیند و باید در باغ منتظر بماند. در حال قدم زدن در باغ به باغبان پیری برخورد كه به نظر با حیثیت بود.
باغبان از او پرسید: اینجا چه می‌كنی؟ جوان پاسخ داد: می خواهم دولتمند آنی را ببینیم، جویای اندرزش هستم.

باغبان گفت: 10 دلار داری؟ جوان گفت: این تمام پول همراه من است. باغبان گفت: عالیست فقط به هین مقدار احتیاج دارم. 

بالاخره با تمام تردید تمام دارایی همراهش را به باغبان داد، در صورتی كه بعد از چند دقیقه فهمید كه باغبان 25000 دلار به عنوان پول توجیبی به همراه دارد،‌اول خشمگین ولی بعد متوجه شد كه او همان دولتمند آنی است.

اولین قدم این بود كه جوان بخواهد دولتمند شود و با صدای بلند فكر كند آنها برای صرف شام روبروی هم نشستند دولتمند جام شرابش را بلند كرد و گفت بیا به سلامتی نخستین میلیون دلار تو بنوشیم.
در طول صرف شام جوان فهمید كه باید از كارش لذت ببرد و از اسرار دولتمند شدن آگاه شود و با شور و اشتیاق طالب آن باشد.

فصل سوم  : حكایت آموزش جوان، برای غنیمت شمردن فرصت و خطر
دولتمند از جوان می‌پرسد: اگر پول داشتی حاضر بودی چقدر برای اسرار دولتمندی بپردازی اولین رقمی كه به ذهنت می رسد بگو.
جوان می‌گوید: صد دلار.
پیر مرد می خندد می گوید پس واقعاً معتقد به وجود این اسرار نیستی. فرصت دیگری به جوان داد، اینبار پاسخ می‌دهد: فراموش می كنید كه ورشكسته‌ام. دولتمند ندا داد: از ازل دولتمندان از پول دیگران سود جسته اند تا بر دارایی شان افزوده اند. 
دسته چكت همراهت هست؟ جوان دسته چكش را در حالی كه شكس داشت به پیر مرد داد، موجودی آن چهار دلار و نیم بود.
دولتمند قلمی به جوان داد و گفت رقم موردنظرت را بنویس، جوان گفت نمی دانم چه بنویسم! دولتمند گفت خوب بنویس.
25000دلار یا اگر كم است 50000 دلار.
جوان گفت ولی این چك هرگز پاس نمی شود و برگشت می خورد. 
دولتمند جواب داد. من بزرگترین معامله‌ام را همین گونه انجام دادم. چكی به مبلغ 25000 دلار امضا كردم و به دست و پا افتادم آن را تهیه كنم.
اشخاصی كه صبر می‌كنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد، هرگز كاری را به انجام نمی رسانند

اگر می خواهی در زندگی موفق شوی، باید مطمئن باشی كه حق انتخاب نداری، پس اكنون پشت خود را به دیوار بچسبان و آن چك را به من بده.
جوان هنوز تردید داشت كه چك را امضاء كند، دولتمند گفت بیا باهم سكه شیر یا خط بیاوریم، اگر تو بردی 25000دلار جیبم را به تو میدم، اگر من بردم توچك را امضاء كن.
جوان در صورتی كه تاریخ چك برای یكسال دیگر باشد حاضر به شرط بندی شد. شرط را باخت و با دستی لرزان امضاء كرد. سپس پیر مرد نامه‌ای به او داد و گفت تا زمانی كه در اتاقت تنها نشدی نامه را باز نكن.
جوان قول داد و كنجكاوانه به اتاقش رفت.

فصل چهارم  : حكایت به حبس افتادن جوان
بالاخره جوان در اتاقش تنها ماند،‌ اتاقی بسیار مجلل با یك پنجره كه از سطح زمین بسیار فاصله داشت.
نامه را گشود، در كمال تعجب صفحه را خالی و سفید یافت. 
احساس كرد چقدر ابله است كه در مقابل یك نامه سفید مبلغ گزافی پرداخت كرده، او اغفال شده بود. تصمیم گرفت فرار كند. شاید زندگیش در خطر باشد، اما در از بیرون قفل شده بود و هرچه زنگ زد مستخدم نیامد، زندانی شده بود. روی تخت دراز كشید و پس از كلی پریشانی خواب او را ربود.

فصل پنجم : حكایت آموزش ایمان
صبح بعد جوان تنها اندیشه اش این بود كه پیرمرد را بیابد؛ اسرارش را به او بدهد و چك ش را پس بگیرد. به سمت در رفت دیگر قفل نبود. پیر مرد را سر میز صبحانه یافت كه داشت سبكه را به هوا می‌انداخت. جوان رادید و گفت فقط 15 بار بلدم به صورتی یندازم كه می‌خواهم باز 11 ببازم. جوان دریافت كه دیروز كلك خورده، پیر مرد گفت من فقط مهارتم را به كار گرفتم بعضی‌ها شرافت را با مهارت اشتباه می گیرند و این دو با هم متفاوتند جوان گفت شما به من كلك زدید. دولتمند جواب داد: ان راز دولت است. پیر مرد گفت شما بصرت ندارید این كاملاً طبیعی است، ذهنتان هنوز نابالغ است، هر بار به شك افتادی به یاد بیاور كه نبوغ در سادگی است. ابتدا قبول این موضوع مشكل است، ولی بعد از زمانی فهم و ادراكش آغاز می‌شود.
دقیقاً با تمام وجودم همین امید را داشتم فهم ـ و ادراك»
پس از شما می خوهم اندكی ایمان داشته باشی، اگر رازی وجود داشته باشد به خاطر ایمان صاحبمی‌شوی و اگر نه چیزی را از دست نمی‌دهد.

فصل ششم : حكایت آموزش تمركز بر هدف
دولتمند گفت زمان با من بودن محدود است. هر سؤالی داری بپرس اگر می‌خواهی براستی دولتمند شوی رقمی كه می خواهی به دست آوری و زمانی را كه برای بدست آوردن آن به خود می‌دهید روی همان برگه بنویس. تمام كسانی كه دولتمند شده‌اند با نوشتن رقم و زمان آن، به آنچه خواستند رسیدند. «اگر ندانی به كجا می‌روی، احتمالاً به هیچ كجا نخواهی رسید» اكثر مردم از این اصل بی‌خبرند كه زندگی دقیقاً به همان چیزی را می دهد كه می خوهیم، پس به من بگو سال آینده چقدر می‌خواهی بدست آوری. جوان با این كهمجاب شده بود، حرف پیر مرد درست است، با تأسف گفت نمی دانم، دولتمند گفت: خوب رقمی را بنویس كه دوست داری تا سال آینده داشته باشی. به تو فرصت می دهم، سپس ساعت شنی روی میز را برگرداند و وقتی‌اخرین دانة شن پایین افتاد هنوز رقم معینی انتخاب نكرده بود. دولتمند پرسیدك خوب! جوان بزرگترین رقمی را كه به ذهنش می‌رسد اهسته برروی كاغذ نوشت. فقط 50000 دلار. انتظار داشتم برای بار اول بنویسی 500000 دار. پس از الآن كاری شروع می كنیم به نام كاركردن با خویشتن.
از جوان خواست ذهنش را گسترش دهد و رقمی دیگر بنویسد. 75000دلار نوشته شد. پیرمرد گفت: درون هر انسان یک شهر است این شهر هم دقیقاً همان صورتی است كه تصویرش می كنی. با افزایش رقمی كه نوشتی حد و مرز شهر خود را گستردی. بزرگترین محدودیتها، حدودی است كه انسان به خویشتن تحمل می كند. از این رو بزرگترین مانع كامیابی، مانعی ذهنی است.
پیر مرد از جوان خواست این بار رقمی بسیار جسورانه تر بنویسد. جوان نوشت 100000 دلار و اعتراف كرد این حداكثر رقمی است كه می ـواند تصور كند.
راز هر هدف این است كه هم جاه طلبانه باشد و هم قابل دسترس اكنون به اتاقت برو و تارخ روز، ماه ، سال زمانی را بنویس كه دولتمند شده‌ای و می‌خواهی همانطور باقی بمانی. مادامی كه به آرمان دولمند شدن خو نگرفته‌ای و این آرمان بخشی از زندگی و درونی‌ترین انیدشه‌هایت نشد. هیچ چیز نمی‌تواند به تو كمك كند تا دولتمند شوی.

فصل هشتم : حكایت كشف نفوذ كلام
پیر مرد پرسید: تمرین چطور بود به خیر گذشت؟ جوان گفت: بله اما سوالهای زیادی دارم. اول اینكه چگونه باور كنم كه ظرف مدت كوتاهی دولتمند می‌شوم در صورتی كه هنوز خیلی جوانم و حتی نمی دانم در چه رشته‌ای می خواهم مشغول به كار شوم.
پیر مرد جواب داد: جوانی مانع نیست. افراد بی شماری از توجوانتر دولتمند شده اند مانع عمده بی‌خبری از راز است. یا دانستن و به كار نبستن آن.
جوان گفت: من آماده به كارگیری آن هستم ولی نمی توانم صادقانه خود را مجاب كنم كه دولتمند می‌شوم. پیر مر گفت: طبیعتاً چندی زمانی خواهد برد تا آنچه در طول این سالها بافته‌ای بشكافی.
هرچه منش انسان نیرومند‌تر باشد، اندیشه‌هایش قدرتمند تر خواه 
بود و سریعتر متجلی خواهد شد» هراكلس فیلسوف وباستانی یونانی بر این باور بود كه: منش یعنی تقدیر.
خواستن بهترین مایه بقای اندیشه‌هایت است. هرچه خواستن شدیدتر باشد خواستة‌هایت با شتابی افزونتر در زندگی متجلی می‌شود. راه دولتمند شدن خواستن شدید آن است، در هر زمینه زندگی، صمیمیت و شدت،‌لازمة كامیابی است. آرزوی سوزان لازم است اما كافی نیست آنچه فاقد آنی ایمان است و راه كسب ایمان از طریق تكرار كلام است. جوان گفت: فكر می‌كنم مبالغه می‌كنید چطور می‌توان از طریق جادوی كلام دولتمند شد. پیر مرد نامه‌ای به جوان داد تا در تنهایی بخواهند در نامه فقط یك كلمه نوشته شده بود خدا نگهدار امضاء دولتمند نی. همان موقع صدای عجیب از پشت سرش شنید. كامپیوتری كه تا به حال متوجه آن نشده بود روی صفحه آن این جمله تكرا شده بود:
فقط یكساعت از زندگی باقی مانده
فقط یكساعت از زندگی باقی مانده
جوان ترسید. آیا این یك تهدید بود. آخر مگر من چه آزاری به او رسانده‌ام چرا باید تهدید به مرگ شوم. همه چیز عجیب بود تصمیم گرفت فرار كند اما در اتاق دیگر بار قفل شده بود هرچه فریاد كشید صدایش به جایی نرسید. از پنجره متوجه مردی شد كه به ساختمان نزدیك می‌شود. ردای گشاد سیاه بر تن و كلاه لبه پهن سایهی بر سر داشت قلب جوان از كار ایستاد به جز قاتلی استخدام شده برای كشتن او چه كسی می توانست باشد. گویی به دام افتاده بود. چندی بعد در باز و مرد سیاه پوش وارد شد. در كمال تعجب دولتمند انی را دید. با آرامش به مرد جوان نگریست و گفت: حالا جادوی كلام را درك كردی. 
وقتی تخیل و منطق با هم در تضادند، همواره تخیل پیروز می‌شود

برای خواندن ادامه خلاصه ی کتاب  به ادامه ی مطلب بروید

فصل نهم : حكایت نخستین اشنایی با دل گل رخ

دولتمند به جوان گفت: كلام بر زندگیمان عمیقاً تأثیر می گذارد. اندیشه ـ حتی دروغ ـ اگر معتقد باشیم که راست است می‌تواند بر ما اثر نهد. نباید بگذاری مشكلات آنقدر برایت مهم شود كه به تو ضربه بزند.
سفر شاید دراز و دشوار باشد. اما هرگز از آن دست نكش. به تو قول می هم ارزشش را خواهد داشت.
جهان چیزی جز بازتاب ضمیر دروت نیست.
اوضاع و شرایط زندگیت آیینه‌ای است كه تصویر زندگی درونت را باز می‌نماید.

فصل دهم:‌حكایت تسلط بر ضمیر ناهشیار
دولتمند ادامه داد: اگر ایمان داشته باشی كه كاری را به انجام برسانی، حتماً انجام می‌شود. 
جوان گفت: نمی‌توانم باور كنم كه پس از 6 سال دولتمند میشوم.
دولتمند: هرچه آن را درونی تر كنی، قدرتمند‌تر می‌شوی، تخیل همان چیزی است كه بعضی می‌گویند ذهن ناهشیار. بخش نهفته ذهنت است و بسیار قدرتمند تر از بخش هشار، ذهن نیمه هوشیار در برابر نفوذ كلام تأثیرپذیر است.
عزم و اراده نیز می‌تواند بر ذهن نیمه هشیارت اثر بگذارد.
بهترین راه حل تكرار است. این فن «تلقین به خود» است.
جوان گفت:
خب، فكر می‌كنم مجابم كردید كه آن را بیازمایم، اگرچه باید این حقیقت را به شما بگویم كه هنوز ظنینم.

فصل یازدهم : حكایت بحث درباره ارقام و قواعد
دولتمند پشت میز تحریر نشست و كاغذی به جوان داد كه بر رویش نوشته بود:
«تا پایان این سال داراییهایی به ارزش 31250 دلار خوهم داشت. هر سال به مدت 5 سال این دارایی را 2 برابر خواهم كرد، تا …. میلیونر شوم».
و سپس گفت: تو نیز قاعده‌ات می‌تواند چنین باشد. 
باید هدف‌های كوتاه مدت برای بزرگترین هدفت تعیین كنی.
مهمترین چیز این است كه هدف‌هایت را برروی كاغذ بنویسی.
مراقبت فرصتها باش و همین كه فرصتی پیش آمد، بی درنگ آن را بقاپ.
با دست روی دست گذاشتن اضافه حقوقی نمی‌گیری.
پس نباید دربرداشتن گامهای لازمی كه تو را به هدفت می‌رساند تردید كنی.
وقتی برنامه‌ریزی‌ات درست باشد، ذهن ناهوشیارت برایت شگفتیها خواهد آفرید. وقتی به ان دستور بدهی كه 10000  دلار بر درآمدت بیفزاید، قطعاً ان را اجرا خوهد كرد.
«زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد كه از ان انتظار داریم نه كمتر نه بیشتر»

فصل دوازدهم  : حكایت یادگیری نیكبختی
دولتمند گفت: بیشتر مردم می خواهند خوشبخت باشند، اما نمی دانند جویای چیستند. پس ناگزیر بی آنكه هیچگاه آن را یافته باشند می‌میرند. حتی اگر آن را بیابند، چگونه آن را تشخیص بدهند؟ آنها دقیقاً‌ مانند جویندگان دولتمند. به راستی می‌خواهند دولتمند شوند. اما اگر بی درنگ از آنها بپرسی چقدر می‌خواهند در سال بدست آورند، بیشتر شان قادر به پاسخ گفتن نیستند. 

اگر ندانی به كجا می‌روی، معمولاً‌ به جایی نمی‌رسی
این از نظر جوان كاملاً مفهوم بود. به طرزی خلع سلاح كننده ساده، به فكر افتاد چرا هرگز پیش از این به آن نیندیشیده بود.
جوان پرسید: «آیا شما همیشه خوشبخت بوده‌اید؟»
دولتمند: «ابداً، زمانی بود كه یكسر نكبت با ر بودم . اندیشه خودكشی نیز به سرم زد اما آنگاه من نیز دولتمند پیری را ملاقات كردم كه تقریباً ‌همین چیزهایی را به من آموخت كه امروز به تو می‌آموزم. نخست بسیار شكاك بودم، نمی‌توانستم باور كنم كه این نظریه در مورد من كارگر افتد. اما چون همه چیز را ازموده بومد و هنوز ناموفق بودم و چون چیزی را از دست نمی‌دادم، مشتاق بوم كه بیازمایمش. سی ساله بودم و احساس می‌كردم عمرم را به هدر می دهم گویی همه موهبتها از دستم می‌گریختند.
چندی نگذشت كه ان گونه تفكر را آغاز كردم به عبارت دیگر انقلابی در ذهنم پدید آمد. تقریباً چندی پس از اینكه با خود تكرار كردم.

 هر روز از هر جهت، بهتر و بهتر می‌شوم

فصل سیزدهم : حكایت یادگیری بیان خواسته‌ها در زندگی
دولتمند كاغذی به جوان داد و گفت:
هرچه را كه از زندگی می‌خواهی بنویس. باید دقیق باشند»
رؤیایت چیست؟ از چه چیز راضی خواهی شد؟ این بسیار مهم است كه همه جزئیات نوشته شوند. هرچه تصویرت دقیق‌تر باشد، مجالهای تجلی آنها بیشتر خواهد بود. جزئیات بسیار مهمند، اندیشه هایت كه به طوری اسرار آمیز و غیر منظره و به طور منظم تقویت می‌شوند، وقعیتهایی را پدید می‌اورند كه به آنها اجازه می‌دهدبه واقعیت تبدیل شود.
به خاطر داشته باشد «ایمان می تواند كوهها را جابجا كند» و سپس اهداف سالیان گذشته پیش خود را بر كاغذی كهنه به جوان نشان داد، كه امروز به بهتر شان رسیده بود. و بعد برای قدم زدن به باغ گل سرخ رفتند.

فصل چهاردهم : حكایت كشف اسرار باغ گل سرخ
دولتمند گل سرخی چید و به جوان داد: «باید هزاران بار این گل سرخ را بوئیده باشم با این حال هر بار تجربه‌ای تازه بدست آورده دادم. چون آموخته‌ام اكنون و اینجا زندگی می‌كنم نه درگذشته و نه در آینده!
مسئله تمركز است. این تمركز، كلید كامیابی در همة زمینه‌های زندگیست.
باید همه چیز را همانگونه كه هست ببینی. بیشتر مردم گویی در خوابند، گویی نمی‌بینند ذهنشان از خطاهاو شكستهایشان و از ترسهای آینده آكنده است.
گل سرخ مظهر زندگی است، خارهایش نمایانگر راه ترجبه‌اند، ما باید برای فهم زیبایی هستی تاب آوریم» هرچه ذهنت نیرومندتر باشد، مشكلاتت ناچیزتر خواهد نمود این منشأ آرامش درون است. پس تمركز كن.كه یكی از بزرگترین كلیدهای كامیابیست» و سپس به سوی خانه گام برداشتند.
دولتمند و جوان سرمیز شام نشتند.
جوان گفت: «دوست دارم كسب كار را شروع كنم، اما برای آغاز چگونه پول پیدا كنم؟ آه در بساطم نیست، بانكی را نمی‌شناسم كه وام بگیرم، وثیقه هم ندارم. صاحب هیچ چیز نیستم. جز یك اتومبیل بی ارزش!»
دولتمند گفت كه این را تكرار نكن، مردم اكثراً بیش از انكه بیازمایند، دست می كشند! در اوضاع وشرایطكنونی، برای رسیدن به هدفت، اگر واقعاً بخواهی برای گرفتن وامت چه می كنی؟»
جوان گفت: نظری ندارم.
دولتمند: «حتی اصلاً به خاطرت نمی‌رسد از دولتمندی كه تو را تشویق می‌كند پول بگیری؟
جوان بی درنگ گفت: آیا شما 25000 دلار پول به من قرض می دهید؟
دولتمند پول را به جوان داد او از شادمانی لبریز شد.
دولتمند گفت كه من این پول را به تو قرض نمی‌دهم بلكه می‌بخشم. روزی تو نیز باید آن را به كس دیگریبدهی،‌سالها پس از اكنون، كسی را خواهید دید كه در وضعیت امروز توست. از روی شهود او را خواهی شناخت. باید معادل ارزشی را كه امروز از این پول دارد به او بدهی.
پیر مرد بیرون رفت. جوان خود را تنها یافت. سرش آكنده از اندیشه‌ها و دستش سرشار از پولی كه دولتمند به او داده بود.

فصل 15: حكایت لحظه‌ای كه هریك به راه خود می رود
جوان برای مدتی دراز تنها نماند. مستخدم پایكتی در دست، از راه رسید: پاكت را به دست جوان داد و گفت: «سرورم این پاركت را به من محول كردند تا به شما بدهم. گفتند باید آن را در خلوت اتاقتان بخوانید. می توانید روزی دیگر را در اینجا بگذرانید. آنگاه باید بروید. این خواسته سرور من است. جوان از او تشكر كرد و بی درنگ به اتاقش رفت. به هر جهت، این بار احتیاطاً در را اندكی باز گذاشت…
پاكت با مومی قرمز به شكل گل رخ مهر شده بود. جوان لبه تخت نشست و به دقت مهر و موم را گشود. از آن رایحه لطیف گل سرخ می‌تراوید. وصیت نامة دولتمند آنی را بیرون كشید. وصیت نامه خارق‌العاده كه با دست و باحروف درشت شاهوار نوشته شده بود، گویی نفس می كشید و سرشار از حیات خود بود. نامه دست نوشته زیبای دیگری با جوهر سیاه نیز همراهش بود.
چنین خواند: «اینها آخرین درخواستهای منند. همه كتابهای كتابخانه‌ام را برای تو می‌گذارم. بعضیاً معتقدند كه كتابها یكسر بی ارزشند. بر این اعتقادند كه خود شان جهان را باز می‌سازند. و چون از دانشی كه دركتابها یافت می‌شود بهره‌یی نبرده اند، بدبختانه خطاهای نایكان خود را تكرار می كنند. به این طریق، وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می‌دهند.
«از سوی دیگر، به تله اعتماد به هر آنچه كتابها می گویند نیفت. نگذار آنان كه پی شاز تو آمده اند به جای تو بیندیشند. فقط چیزی را نگاه دار كه فراسوی گذر زمان است.»
«از نخستین دیدارمان كوشیده‌ام مرواریدهای فرزانگی را كه توانسته‌ام در طول عمر درازم برچینم به تو برسانم. در این مدركف چند اندیشه را كه نمایانگر میراث معنوی من است خواهی یافت. می خوهم آنها ره بدست افرادی هرچه افزونتر برسانی. به مردم درباره رویارویی ما و اسراری كه آموخته ای بگو. اگرچه پیش از این كار، خودت باید آنها را بیازمایی. شیوه یی كه آزموده نشده و به اثبات نرسیده كاملاً فاقد ارزش است.»
«در طول شش سال دولتمند خواهی شد. در آن هنگام این آزادی را خواهی داشت كه برای تسهیم اینمیراث با مردم، گامهای لازم را برداری.»
«اكنون باید بروم گل سرخهانم منتظرند.»
بغض گلوی جوان را فشرد، و لحظه یی در سكوت نشست.
به سوی باغ دوید و دید كه دولتمند در نیمه راهی كنار بته گل سرخی دراز كشیده است. دستهای پیر مرد روی سینه اش بود و یك شاخه گل سرخ بدست داشت. چهره اش كاملاً آرام بود.

این کتاب نوشته آقای مارک فیشر هست
و اولین بار در ایران با ترجمه خوب خانم گیتی خوشدل ارایه شده است
این کتاب رو میتونید از شهر کتاب آنلاین بخرید
همچنین میتونید از فیدیبو نسخه الکترونیکی کتاب رو تهیه کنید