آخرین روز زندگی ات،امروز است

آخرین روز زندگی

آخرین روز زندگی ات،امروز است

آخرین روز زندگی،ات اینگونه آغاز میشود
بیا تصور کنیم امروز صبح از خواب بیدار میشوی و این آخرین بیدار شدن تو باشد
تو تخت به برنامه ی روزانه ات فکر میکنی و این آخرین باری است که در تخت خوابت فکر میکنی
دست و صورتت را میشوری،درون آینه به چهره ات نگاه میکنی ،به آشپزخانه میروی،مادر یا همسرت را میبینی!و این آخرین دیدار شما در زندگیست!

درمیز صبحانه مینشینی ،صبحانه ات را میخوری و آخرین چایت را مینوشی
لباست را میپوشی ،عطر مورد علاقه ات را میزنی و برای آخرین بار غرق در رایحه ی فوق العاده اش میشوی
لباست رو میپوشی،برای آخرین بار با همسر یا مادر یا فرزندانت خداحافظی میکنی،مثل هر روز!!!شاید آنها را در آغوش بگیری و این آخرین آغوشی است که تو را در بر میگیرد

سوار ماشینت میشود ،ماشینی که روزی برای خریدنش برنامه ریزی کرده بودی و سرانجام موفق به خریدش شده بودی.

از پارکینگ خارج میشود یکی یکی از خیابان ها عبور میکنی و از خانه ات دور میشوی،بی آنکه بدانی دیگر هرگز به آن خانه بر نخواهی گشت
توی ترافیک مسیر را طی میکنی،مثل هر روز غرمیزنی

به محل کارت میرسی،همکارانت با سلام و صبح به خیر به تو خوش آمد میگویند و تا با “سلام ” جوابشان را میدهی
به پشت میزت میروی،نگاهی به پوشه ی کارهای عقب افتاده ات میکنی،و از ته دل آرزو میکنی که از این “کار لعنتی ” خلاص بشوی

وقت نهار است و نهار ت را در کنار همکارانت میخوری.
با هم گپ میزند،از مسائل روزمره تا سیاست و ….،و این آخرین گفت و گوی توست
به سرکارت برمیگردی،چند ساعتی کار میکنی
قهوه عصرت را مینوشی،از محل کارت خارج میشوی

برای خرید لوازم مورد نیاز منزل به مرکز خرید میروی،برای آخرین بار خرید را انجام میدهی
در این حین نگاهت به پیراهن مورد علاقه ات در پشت ویترین مغازه می افتد که خودت قول داده بودی “در اولین فرصت برای خودت میخری”!!
باز هم به خودت قول میدهدی که این دفعه، حتما میخرمش

به خانه برمیگردی،هیچ کس در خانه نیست،چون همسرت یا مادرت برای انجام کاری به بیرون منزل رفته اند
روی کاناپه دراز میکشی و چشمانت را روی هم میگذاری،تا برای چند دقیقه ای چرت بزنی!!
اما نمیدانی هرگز از این چرت چند دقیقه ای بیدار نخواهی شد

در هنگام خواب تمام روزت جلو چشمت می آید و سپس تمام زندگی ات!

ای کاش میتوانستم به اول زندگی ام برگردم یا حداقل به اول امروز صبح برگردم
یکمی بیشتر میخوابیدم،بیشتر به چهره ام در آینه نگاه میکردم،بیشتر همسر و مادر و فرزندانم را نگاه میکردم،
حتما میگفتم که چقدر دوستشان دارم و مهمترین بخش زندگی من هستند
موقع رفتن از خانه حتما همه را سفت در آغوش میگرفتم،یکبار دور اتومبیلم را نگاه میکردم و از رسیدن به این
اتومبیل که روزی هدف زندگی ام بود غرق در غروز میشدم

برای آخرین بار با عشق به خانه ام نگاه میکردم،تمام جزیبات کوچه و خیابان ها را نگاه میکردم،به همه لبخند مبزدم،هرگز برای کسی بوق نمیزدم،جواب سلام همکارانم را با عشق و انرژی میدادم،میز را لمس میکردم و تمام
کارهای عقب افتاده را با لذت انجام میدادم

در وقت نهار به همکارم میگفتم که چقدر از اینکه با هم نهار میخوریم خوشحال هستم
موقع خرید،وقتی نگاهم به پیراهن مورد علاقه ام می افتاد ،بی درنگ آنرا برای خودم میخریدم

آخرین روز زندگی اینگونه سپری میشود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *