دوستان

زندگی من حاصل میانگین زندگی پنج نفر ازدوستان ما یا افرادی که بیشترین ارتباط را با آنها داریم،است
متاسفانه یا خوشبختانه سطح درآمد ،کیفیت روابط خانوادگی ،سطح تفکر ما برآیند زندگی اطرافیان
ما هست

اما چرا؟؟؟

دوستان ما کسانی هستند که انتخاب شده اند تا وارد فضای امن ما شوند و به این علت هست که هم میتوانند باعث
ارتقا ما شوند هم باعث افول ما
دوستان ما در واقع باعث ساختن یا قوت گرفتن باور های ما میشوند

بیایید داستان کلیشه ای دوست ناباب و سیگار کشیدن رو با هم مرور کنیم
در این داستان یک پسر نوجوان در جمع دوستانش که مشغول کشیدن سیگار هستند وارد میشود و داستان از
جایی است که دوستانش به او سیگار تعارف میکنند و نوجوان قصه ی ما تعارف را می پذیرد و بی آنکه علاقه
یا قصد قبلی داشته باشد.
دلیل کار نوجوان تایید شدن در جمع دوستانش است و دلیل تعارف دوستان هم ،همراه کردن یک نفر دیگر با خودشان در جهت توجیه عمل خلاف عرف خود است
این عمل به مرور تکرار میشود و به عادت این اکیپ تبدیل میشود و عموم افرادی که در این گروه هستند گرایش به کشیدن سیگار پیدا میکنند

حالا اگر یک رفتار مناسب در این گروه شکل گیرد،به سرعت همه گیر میشود

مثلا اگر در یک گروه دوستی پنج نفره شروع به کسب وکار بکنند،در مدت کوتاهی شاهد این خواهیم بود که دیگر افراد گروه هم وضعیت مشابهی را برای خود رقم می زنند
اما دلیل این امر چیست؟
ما وقتی فردی را برای دوستی انتخاب میکنیم که از لحاظ شرایط اجتماعی و مالی و…. بسیار شبیه ما باشد .بعد از یک مدت اگر تصمیم به تغییر رویه زندگی خود بکنیم چون دوست ما هنوز در موقعیت قبلی قرار دارد ناخودآگاه مقاومت میکند.از طرفی چون خود انسان هم نسبت به تغییر مقاومت نشان میدهد.این دو عامل همزمان باعث میشود که از تغییر دلسرد بشویم و در همان وضعیت قبلی بمانیم

انسان ها گروهایی را برای دوستی انتخاب میکنند که در آن احساس امنیت کنند و در عین حال از سوی افراد گروه مورد تائید قرار بگیرند.اگر اکثر گروه تمایل به کار به عنوان کارمند را داشته باشند ،دیگر اعضای گروه هم عوما همین شیو را انتخاب میکنند.این فرآیند بصورت نا خود آگاه صورت میگیرد.

پیتزا

تصور کنید یک روز بعد از کارتان در حال برگشتن به خانه هست.ناگهان تصمیم میگیرید خودتان را خوشحال کنید
فرض کنید دو انتخاب بیشتر ندارید،کتاب فروشی یا پیتزا فروشی.
کدام را انتخاب میکنید ؟؟

عموم جامعه ما به سراغ پیتزا میروند.اگر این طور نبود احتمالا سرانه مطالعه کشور ما بیشتر از چند دقیقه! در سال بود.

اما چرا اینطور است، واثرات آن برای جامعه ی ما چیست؟

توجه کنید که منظور از کتاب،
آموزش و منظور از پیتزا تفریحات و لذت ها است

این که ما به سراغ کتاب نمیرویم را می توان از جهات مختلف بررسی کرد
اول اینکه احتیاج به آموزش ویاد گرفتن چیزهای جدید را احساس نمیکنیم و خود را به اندازه کافی کامل میبینیم!
دوم اینکه تصور میکنیم محتوای مناسب و کاربردی را نمیتوان در کتاب یافت
(گاهی این موضوع درست است،زیرا بدون اطلاع و تحقیق ،کتاب های بیهوده ر انتخاب میکنیم )

سوم اینکه اینقدر کتاب خواندن را انجام نداده ایم حالا برایمان ورق زدن و زمان گذاشتن برای خواندن کتاب تبدیل به کاری انرژی بر و سخت شده است

از طرفی ما برای گرفتن انرژی و بالا بردن روحیه خود،بجای راه حل اصولی به دنبال میان بر میگردیم.
وقتی خسته هستیم بجای مراقبه و استراحت ،به رستوران میرویم.
وقتی حوصله مان سر رفته بجای انجام کارهای هیجان انگیز،باز هم به رستوران میرویم و امیدواریم حوصله مان از سر رفتگی بیرون بیاید!

این مطلب در حال تکمیل شدن است

کارمند ساده

کارمند ساده در مدرسه تربیت میشوند
در ابتدای قرن بیستم برای گسترش صنعت و تولید انبوع ،کارخانه ها به ناچار دست به تغییرات بنیادینی زدند
تا قبل از این انقلاب فکری تمام قطعات و اجزای کالا هایی که تولیدی،توسط دست ساخته میشد.
که ضریب خطای متوسطی نسبت به الگو طراحی شده داشتند

مثلا چرخ خیاطی سینگررا تصور کند .
تماما توسط دست تولید می شده و چیزی به نام قطعه یدکی وجود نداشت.
یعنی اگر صد سال پیش چرخ خیاطی شما خراب میشد عملا بلااستفاده می ماند و یا باید اوستا کاری را پیدا میکردید که برای شما قطعه ای مشابه قطعه معیوم طراحی کند و بسازد!!

تمام پتانسل رشد کارخانه ها رابطه مستقیم با توانایی و مهارت تکنسین های آن خط تولید داشت و اگر به هر دلیل تکنسین های ماهر را از دست میداد عملا تا جایگزینی نفر با مهارت بعدی با چالش جدی روبرو میشد

به همین جهت تفکر جدیدی شکل گرفت. در تفکر جدید یک الگوی مشخص وجود داشت،و مسئولیت ها بین افراد خیلی زیادی تقسیم میشد.یعنی هر فرد فقط باید یک کار کوچک از یک پروژه عظیم را انجام میداد.این مسئولیت به حدی محدود بود که در صورت از دست دادن یک نیروی کار به سرعت امکان جایزگزینی و آموزش نیروی کار جدید وجود داشت

این تفکر جدید برای همه گیر شدن دست به دامن سیستم های آموزشی همگانی ،مثل مدرسه ها و دانشگا ها شد.
و یک الگوی آموزشی جدید بوجود آمد.در این سیستم ها دانش آموزان یاد میگرفتند که نیروی کار خوبی باشند!!

در مدرسه چه می آموزیم؟

در مدرسه می آموزیم که راس ساعت 7 در مدرسه حضور داشته باشیم.در صف های مرتبط و یک شکل قرار بگیریم.بدون بر هم زدن نظم به مکان مشخصی(کلاس درس های خود) برویم.در کلاس گوش به فرمان رئیس(معلم خود)باشیم.دستورات (تکالیف) که او صادر میکند را تمام و کمال انجام دهیم.سر ساعت معیین استراحت بکنیم و غذا بخوریم.حساب و کتاب یاد بگیریم!!
حتی ورزش کنیم تا بدن ورزیده ای داشته باشیم که بتوانیم از پس کارهای فزیکی بربیاییم!
خوش خط بنویسیم،

علاوه بر آن از لحاظ ذهنی نیز روی ما کار میکند.
سوال معروف علم بهتر است یا ثروت ،با جواب کلیشه ای علم!، از این نوع تغیر ذهنی است
در واقع به ما القا میشود که علم بهتر است چون به ما کمک میکند در آینده کاری پیدا کنیم .
آدم موفقی شویم.
در واقع موفقیت را در کار کردن برای سیستم های کاری و علم را در آنچه برای کار دریک سیستم باید بیاموزیم خلاصه میکنند

جمله معروف این تفکر هم “درس بخون تا به جایی برسی”

در طول چندین دهه این تفکر و این سیستم آموزشی به شدت در جهان ما گسترش پیدا کرد. بطوری که بصورت باور عامیانه در آمد.

باید از بالا به این موضوع نگاه کرد .سیستم های آموزشی انسان های یک شکلی میسازند.
و آنها را در اختیار بازار کار قرار میدهند.بازار کار به حدی مسئولیت های هر فرد را کوچک کرده که انجام این مسئولیت از پس هر کسی بر می آید .در بازار کار ،کارفرما ها به سرعت میتوانند نیروی کار نا مناسب را با فردی مشابه جایگزین کنند و در مدت زمان محدود تمام مسئولیتش را بیاموزند.کارفرما همیشه به دنبال نیروی کار ارزانتر است و هیج تمایزی بین هیچ کس نمی بینند.این امر منجر به بیکاری نیروی کار میشود

در دنیای کسب و کار فعلی سازمان ها ی پویا دیگر به دنبال کارمند ساده نیستند! ایشان ترجیح میدهند با افرادی در سازمانشان کار کنند که توانایی های چند وجهی داشته باشند. تا بتوانند کارایی سازمان را بالاتر ببرند.به همین جهت دیگر در مصاحبه های شغلی از مدارک دانشگاهی سوالی نمیشود و بیشتر از توانایی های فردی سوال میشود.

توانایی های که در دانشگاه یاد میدهند برای یک کارمند ساده کاربرد دارد!

برای توسعه ی کسب و کار درجهان فعلی نیاز به تخصص های بین رشته ای است.

بطور مثال یک عکاس صنعتی موفق،

علاوه بر تسلط به مفاهیم عکاسی،و داشتن درک زیبایی شناختی،باید با مفاهیم بازاریابی کالا نیز آشنا باشد.تا عکسی که میگیرد هم از نظر فنی استاندارد باشد هم زیبایی خیره کننده ای داشته باشد و در نهایت هم باعث ترغیب مشتری به خرید کلا شود.

علاوه بر تسلط به مفاهیم عکاسی،و داشتن درک زیبایی شناختی،باید با مفاهیم بازاریابی کالا نیز آشنا باشد.تا عکسی که میگیرد هم از نظر فنی استاندارد باشد هم زیبایی خیره کننده ای داشته باشد و در نهایت هم باعث ترغیب مشتری به خرید کلا شود.

سعی میشود در مطالب بعدی راجع به مفاهیم ذکر شده توضیح بیشتری داده شود

تجارت اجتماعی

توی قرن بیست و یکم با پیشرفت تکنولژی و گسترش اینترنت ،علی رغم راحت شدن ارتباطات ،تعاملات اجتماعی به پایین ترین سطح خودش رسیده است
لزوم وجود یک سیستم ارتباطی جدید و آسان بسیار احساس میشده است

در این زمان بود که شبکه های اجتماعی ظهور کرده و به سرعت در تمام دنیا فراگیر شد،بطوری که در سال 2019،شبکه اجتماعی فیس بوک توانست بیش از دو میلیارد نفر کاربر را به خود جذب کند
در نسل سوم شبکه های اجتماعی،اپلیکیشن اینستگرام شکل گرفت که در ابتدا مبتنی بر عکس و متن بود و در ادامه راه ویدیو،ویدیو کوتاه و ویدیو زنده را به خدمات خود اضافه کرد
در این شبکه یک فرایند جالب وجود داشت و آن اینکه در زیر پست ها دو گزینه برای کاربر وجود دارد ،که لایک و کامنت بود
که این دو گزینه باعث بالا رفتن عزت نفس تولید کننده ی محتوا میگردد

پس از مدتی از ظهور این شبکه ها و گسترش روز افزون آنها ،عده به پتانسیل بالای این محیط جدید برای ایجاد تجارت پی بردند .
این افراد شروع به ایجاد کسب کار یا معرفی کسب و کار خود در این شبکه ها کردند و پدیده ای به نام تجارت اجتماعی پدید آمد

خاصیت های تجارت اجتماعی چیست؟

مهمترین خاصیت این تجارت برای مشتریان امکان انتشار تجربه خرید خود با دیگر مخاطبین است.این موضوع از دو جهت اهمیت دارد.یک اینکه مشتری احساس عزت نفس بیشتری میکند و دوم اینکه سایر مشتریان باقوه اعتماد بیشتری به نظر مشتری دارند تا ادعایی که از سوی شرکت بیان شده است

خلق ارزش به چه معناست؟

میخوام خلق ارزش را با استفاده از یک داستان برای شما بازگو کنم

تصور کنید در یک هواپیمای در حال حرکت هستید و ناگهان هواپیمای شما در یک جزیره ناشناخته سقوط می کند.

ما و بیست خانواده دیگر نجات پیدا میکنیم 

بدون هیچ وسیله و تجهیزاتی 

به سرعت دست به کار شده و با استفاده از بامبو های فراوانی که در همه جای جزیره وجود دارد مشغول ساختن و سرپناه می شویم

 روز بعد از آن طرف جزیره چشمه ای که حدود ۲ ساعت از کمپ ما فاصله دارد،آب زلال پیدا می کنیم 

خوشبختانه انواع خرچنگ ماهی و صدف درختان میوه و نارگیل در جزیره یافت می شود 

و ما میتوانیم با اندکی مهارت برای خود غذا فراهم کنیم 

همگی مشغول شکار و جمع آوری میوه تقویت کلبه ها، روشن کردن آتش و پخت و پز می شویم 

پس از یافتن نیازهای اولیه خانواده‌های خود در طول روز و شب هنگام روی تخت خواب هایی که از برگ نخل ساخته ایم به خواب می رویم 

به عنوان یک گروه کوچک به این نتیجه می‌رسیم که با همکاری با یکدیگر نیاز خود را برطرف کنیم

پس  شروع می‌کنیم به معامله کردند 

من امروز به منظور تهیه نیاز های خانواده خود بیرون می روم 

اگر شما امروز را به تعمیر کلبه ی من بگذرانید،من نیز از نارگیل های که تهیه کردم به شما هم می‌دهم فردا که مشغول جمع آوری میوه نارگیل هستم 

شما به دنبال هیزم می روید

 یک روز در حالی که برای آوردن آب به لب چشمه رفته اید،یک ایده به ذهنتان خطور می کند 

با خود فکر می کنید، یک سیستم لوله کشی با استفاده از بامبو را درست کنید و آب را از چشمه به محل کمپ بیاورید.

ایده عالی است 

اما چگونه با وجود کارهای روزمره خود وقت برای انجام این پروژه پیدا کنیم ؟

پس تصمیم میگیرید بیشتر کار کنید. شب هنگام که همه استراحت می کند شما دو ساعت بیشتر کار می کنید

 سرانجام خط لوله خود را می سازد پس از چند هفته تلاش زیاد و مداوم بالاخره سیستم آبرسانی شما تکمیل می شود

 یک شب که همه دور آتش در اردوگاه نشسته اند، از جا بلند شده و خطاب به جمع،می گوید شما هر روز با مشقت زیاد دو ساعت از کوه بالا میروید  تا تا از چشمه آب بیاورید

من سیستم آبرسانی طراحی و ساخته ام که آب را مستقیما به اردوگاه می آورد

می خواهم پیشنهاد استفاد از آب را در عوض نارگیل ماهی پوشاک و دیگر عوامل مورد نیاز به شما قرار بدهم 

شما برنده می شوید زیرا دیگر نیازی نیست وقت خود را برای ماهیگیری شکار و غیر صرف کنید برنده می شوند زیرا دیگر لازم نیست و گرمای طاقت فرسا دو ساعت از وقت خود را برای فراهم کردن آب مصرف کنند

بیکاری به چه معناست؟

به تعریف ویکی‌پدیا از بیکاری نگاه بیندازیم

بیکار در اقتصاد به فردی گفته می‌شود که در سن کار (۱۵ تا ۶۵ سال) و جویای کار باشد اما شغل یا منبع درآمدی پیدا نکند. کودکان و افراد مسن از آن جهت که قادر به انجام کار نیستند، جزو جمعیت فعال به حساب نمی‌آیند. زنان خانه‌دار و دانشجویان اگر جویای کار نباشند، و حتی کسانیکه با وجود منبع در آمد کافی مشغول به انجام کاری نیستند نیز، جزو جمعیت فعال شمرده نمی‌شوند.

دلایل اصلی بیکاری در ایران چیست؟؟

در ایران با کوچک شدن اندازه دولت و به تبع آن کاهش پست های دولتی و با شرایط بد اقتصادی برای کسب و‌کارها،میزان جذب افراد جویای کار کم شده است

اما از عوامل بیرونی و کلان که بگذریم ،دلایل دیگری هم در این میان وجود دارد

یکی از دلایل :وجود نیروی کار تحصیل کرده و بدون تخصص است.در واقع در هنگام انتخاب رشته ی تحصیلی دقت لازم انجام نشده است و علایق فردی در نظر گرفته نشده است.همچنین در اکثر سر فصل های رشته ها،چنان مطالب منسوخ و غیر کابردی تدریس میشود،که عملا منجر به توانمندی فرد نمیشود

دیگر دلیل : شرکتهای خصوصی به دلیل نداشتن پشتوانه های مالی نامحدود برای پیشرفت ناگزیر به استخدام افراد با تخصص کاربردی هستند،و معمولا فرصت و امکانات آموزش و توانمند کرد یک فرد معمولی را ندارند.آنها ترجیح میدهند در همان ابتدا کارمند خوب و متخصص را جذب کنند

دیگر دلیل بیکاری : وجود توقع بیجا جویای کار است.بطوری که فرد صرفا با داشتن مدرک دانشگاهی (عموما هم مدرک حاصل تحصیل در دانشگاه های بی کیفیت است)،توقع داشتن موقیت شغلی متمایز با حقوق و مزایا ی عالی را دارد.

البته هیچ کارفرمایی تن به این اقدام نمیدهد!

دلیل دیگر:را باید در ارزش ها درونی کارجو جست و جو کرد.کارجو به دنبال موقعیت بدون چالش با ساعات کاری کم،و با حقوق ثابت و ضریب امنیت شغلی بالا،بدون نیاز به تلاش ،است 

اما افراد آگاه میدانند که در مجموعه های پویا ،تلاش زیاد و میل به یادگیری و ارتقا از ارزش های اساسی سازمانی میباشد

به عقیده ی بنده موقعیت های شغلی فراوانی وجود دارد که کارفرمایان به دلیل عدم وجود نیروی کار با کیفیت بالا ،از استخدام صرف نظر میکنند

پائیز بود و سرخپوست ها از رئیس جدید قبیله پرسیدند که زمستان پیش رو سرد خواهد بود یا نه. از آنجایی که رئیس جدید از نسل جامعه مدرن بود، از اسرار قدیمی سرخپوست ها چیزی نیاموخته بود. او با نگاه به آسمان نمی توانست تشخیص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراین برای اینکه جانب احتیاط را رعایت کند به افراد قبیله گفت که زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان باید هیزم جمع کنند.

چند روز بعد ایده ای به نظرش رسید. به مرکز تلفن رفت و با اداره هواشناسی تماس گرفت و پرسید: «آیا زمستان امسال سرد خواهد بود؟»

کارشناس هواشناسی پاسخ داد: «به نظر می رسد این زمستان واقعاً سرد باشد.»

رئیس جدید به قبیله برگشت و به افرادش گفت که هیزم بیشتری انبار کنند. یک هفته بعد دوباره از مرکز هواشناسی پرسید: «آیا هنوز فکر می کنید که زمستان سردی پیش رو داریم؟»

کارشناس جواب داد: «بله، زمستان خیلی سردی خواهد بود.»

رئیس دوباره به قبیله برگشت و به افراد قبیله دستور داد که هر تکه هیزمی که می بینند جمع کنند.

هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسی پرسید: «آیا شما کاملاً مطمئن هستید که زمستان امسال خیلی سرد خواهد بود؟»

کارشناس جواب داد: «قطعاً و به نظر می رسد زمستان امسال یکی از سردترین زمستان هایی باشد که این منطقه به خود دیده است.»

رئیس قبیله پرسید: «شما چطور می توانید این قدر مطمئن باشید؟»

کارشناس هواشناسی جواب داد: «چون سرخپوست ها دیوانه وار در حال جمع آوری هیزم هستند.»

ترس از شکست

ترس از موفقیت!!! کمی به این عبارت فکر کنید!

به نظر من دلیل اصلی این که خیلی از افراد به اندازه کافی موفق نمی شوند ، این نیست که ترس از شکست دارند

بلکه دلیل اصلی این است که این افراد ترس از موفقیت دارند. شاید از شنیدن این حرف تعجب کنید !!

حتی وقتی از این افراد سوال می کنیم ،میگویند خواهان موفقیت پول سلامتی و ثروت هستند

اما در عمق وجود شان ، این ترس که اگر بیش از حد موفق باشند،دیگر توسط خانواده و دوستانشان مورد تایید قرار نگیرند،وجود دارد

این عامل درونی همیشه شما را یک قدم عقب تر از موفقیت نگه میدارد .همیشه مانع از این میشود که اقدام کافی را انجام بدهید .

حالا باید یک حقیقی را بازگو کنم که،این ترس که در وجود شماست واقعاً بی جهت هم نیست !!

در واقع اگر شما بیش از حد موفق یا پولدار بشوید، غیر از افراد خیلی نزدیک زندگی تان،دوستان و دیگر افراد دور و برتان شما را ترک می‌کند .

این امر یک دلیل خیلی واضح دارد،چون دیگر شما از جنس آنها نیستید

شما حسادت و بخل اونها رو تحریک می کنید

حال؛اگر هم مجبور باشید که با این افراد رابطه تان رو ادامه بدهید مجبور هستید که موفقیت های خودتون رو سانسور کنید،یا وانمود کنید که کار خاصی انجام ندادید

موفقیت چندانی به دست نیاورد اید .

ماشین لوکس ای که خرید یک ماشین معمولی هست و در واقع شما دارید خودتون رو به اندازه ظرفیت آنها کوچیک می کنید و متأسفانه این خودش یکی از عوامل عدم رشد هست

 پس یک بار برای همیشه با این ترس روبرو بشوید و قبول کنید که موفق شدن شما،ارزش از دست دادن آدم های معمولی و شکست خورده ی اطرافتان را دارد

باید قبول کنید بخشی از ناکامی شما به خاطر ارتباط داشتند با این افراد هست

پس بهتر نیست که یک بار برای همیشه از شر این روابط ناکام خلاص بشوید و موفقیتی که لایق آن هستید  را بدست بیاورید

به شما قول میدم که ارزشش رو داره و خیلی زود زندگی شما با افراد و روابط لایق پر میشود

صف نفت در دهه شصت

دهه شصت هجری شمسی در ایران ،با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی ،اقتصادی ایران ،جزء سال های خاص در تاریخ ایران هست
در این نوشته از نگاه یک فرد متولد دهه ی شصت ،به این سال ها نگاه میکنیم

من اوسط دهه ی شصت توی یک محله متوسط در تهران به دنیا آمدم،دو سال اول عمرم،ایارن درگیر جنگ با عراق بود،گرچه تهران رو خطری تهدید نمیکرد اما همه جا تب و تاب جنگ بود
توی یک بیمارستان دولتی و بدون تشریفات اضافی به دنیا آمدم.یک پسر تازه متولد شده همانند هزاران نفر دیگری که در این سال ها به دنیا آمده بودند
پدر و مادر ها دردسر خرید لباس و وسایل را برای نوزادشون نداشتند!!!چون ازاین نوزاد قرار بود به رسم اون سال ها از لباس بچه ی قبلی خانواده استفاده کند.به همین دلیل در آن سالها دیدن پسر دهه با لباس صورتی دخترانه خیلی عجیب نبوده است

هر سال که بزرگتر میشدم از لوازم خواهر یا برادر بزرگترم استفاده میکردم!
در آن سال ها به علت بالا رفتن هزینه های زندگی در قشر متوسط جامعه و نیاز جامعه به حضور زنان در بازار کار،مادران هم به سر کار می رفتند.
و نگهداری کودکان معمولا بر عهده مادربزرگ یا پدر بزرگ ها بود،گاهی هم از مهد کودک ها استفاده می شد
من هم طبق همین رسم در خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگم دوران کودکی را تا قبل از پیش دبستانی طی کردم
با تمام جذابیت ها و مهربانی های مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها

مقطع پیش دبستانی و آمادگی دهه شصت هم با دوره ها ی زمانی دیگه در ایران متفاوت بوده است . اکثر این مکان ها بصورت نیم روز از نونهالان نگه داری میکردند.با برنامه های جذاب برای کودکان
که البته نسبت به استاندارد های امروز آموزشی ،کسل کننده محصوب میشده است!

و اما مدرسه ها در دهه شصت شامل کلاس های پر جمعیت 40 تا پنجاه نفری و متراژ 20 تا سی متری میشده است
معلم ها میان سال و اکثرا بد اخلاق بوده اند و تفکر غالب در مدرسه های ایران در این دهه تفکر مذهبی و انقلابی رادیکال بود

(این مطلب در حال تکمیل شدن هست)

آخرین روز زندگی

آخرین روز زندگی،ات اینگونه آغاز میشود
بیا تصور کنیم امروز صبح از خواب بیدار میشوی و این آخرین بیدار شدن تو باشد
تو تخت به برنامه ی روزانه ات فکر میکنی و این آخرین باری است که در تخت خوابت فکر میکنی
دست و صورتت را میشوری،درون آینه به چهره ات نگاه میکنی ،به آشپزخانه میروی،مادر یا همسرت را میبینی!و این آخرین دیدار شما در زندگیست!

درمیز صبحانه مینشینی ،صبحانه ات را میخوری و آخرین چایت را مینوشی
لباست را میپوشی ،عطر مورد علاقه ات را میزنی و برای آخرین بار غرق در رایحه ی فوق العاده اش میشوی
لباست رو میپوشی،برای آخرین بار با همسر یا مادر یا فرزندانت خداحافظی میکنی،مثل هر روز!!!شاید آنها را در آغوش بگیری و این آخرین آغوشی است که تو را در بر میگیرد

سوار ماشینت میشود ،ماشینی که روزی برای خریدنش برنامه ریزی کرده بودی و سرانجام موفق به خریدش شده بودی.

از پارکینگ خارج میشود یکی یکی از خیابان ها عبور میکنی و از خانه ات دور میشوی،بی آنکه بدانی دیگر هرگز به آن خانه بر نخواهی گشت
توی ترافیک مسیر را طی میکنی،مثل هر روز غرمیزنی

به محل کارت میرسی،همکارانت با سلام و صبح به خیر به تو خوش آمد میگویند و تا با “سلام ” جوابشان را میدهی
به پشت میزت میروی،نگاهی به پوشه ی کارهای عقب افتاده ات میکنی،و از ته دل آرزو میکنی که از این “کار لعنتی ” خلاص بشوی

وقت نهار است و نهار ت را در کنار همکارانت میخوری.
با هم گپ میزند،از مسائل روزمره تا سیاست و ….،و این آخرین گفت و گوی توست
به سرکارت برمیگردی،چند ساعتی کار میکنی
قهوه عصرت را مینوشی،از محل کارت خارج میشوی

برای خرید لوازم مورد نیاز منزل به مرکز خرید میروی،برای آخرین بار خرید را انجام میدهی
در این حین نگاهت به پیراهن مورد علاقه ات در پشت ویترین مغازه می افتد که خودت قول داده بودی “در اولین فرصت برای خودت میخری”!!
باز هم به خودت قول میدهدی که این دفعه، حتما میخرمش

به خانه برمیگردی،هیچ کس در خانه نیست،چون همسرت یا مادرت برای انجام کاری به بیرون منزل رفته اند
روی کاناپه دراز میکشی و چشمانت را روی هم میگذاری،تا برای چند دقیقه ای چرت بزنی!!
اما نمیدانی هرگز از این چرت چند دقیقه ای بیدار نخواهی شد

در هنگام خواب تمام روزت جلو چشمت می آید و سپس تمام زندگی ات!

ای کاش میتوانستم به اول زندگی ام برگردم یا حداقل به اول امروز صبح برگردم
یکمی بیشتر میخوابیدم،بیشتر به چهره ام در آینه نگاه میکردم،بیشتر همسر و مادر و فرزندانم را نگاه میکردم،
حتما میگفتم که چقدر دوستشان دارم و مهمترین بخش زندگی من هستند
موقع رفتن از خانه حتما همه را سفت در آغوش میگرفتم،یکبار دور اتومبیلم را نگاه میکردم و از رسیدن به این
اتومبیل که روزی هدف زندگی ام بود غرق در غروز میشدم

برای آخرین بار با عشق به خانه ام نگاه میکردم،تمام جزیبات کوچه و خیابان ها را نگاه میکردم،به همه لبخند مبزدم،هرگز برای کسی بوق نمیزدم،جواب سلام همکارانم را با عشق و انرژی میدادم،میز را لمس میکردم و تمام
کارهای عقب افتاده را با لذت انجام میدادم

در وقت نهار به همکارم میگفتم که چقدر از اینکه با هم نهار میخوریم خوشحال هستم
موقع خرید،وقتی نگاهم به پیراهن مورد علاقه ام می افتاد ،بی درنگ آنرا برای خودم میخریدم

آخرین روز زندگی اینگونه سپری میشود