خلق ارزش به چه معناست؟

میخوام خلق ارزش را با استفاده از یک داستان برای شما بازگو کنم

تصور کنید در یک هواپیمای در حال حرکت هستید و ناگهان هواپیمای شما در یک جزیره ناشناخته سقوط می کند.

ما و بیست خانواده دیگر نجات پیدا میکنیم 

بدون هیچ وسیله و تجهیزاتی 

به سرعت دست به کار شده و با استفاده از بامبو های فراوانی که در همه جای جزیره وجود دارد مشغول ساختن و سرپناه می شویم

 روز بعد از آن طرف جزیره چشمه ای که حدود ۲ ساعت از کمپ ما فاصله دارد،آب زلال پیدا می کنیم 

خوشبختانه انواع خرچنگ ماهی و صدف درختان میوه و نارگیل در جزیره یافت می شود 

و ما میتوانیم با اندکی مهارت برای خود غذا فراهم کنیم 

همگی مشغول شکار و جمع آوری میوه تقویت کلبه ها، روشن کردن آتش و پخت و پز می شویم 

پس از یافتن نیازهای اولیه خانواده‌های خود در طول روز و شب هنگام روی تخت خواب هایی که از برگ نخل ساخته ایم به خواب می رویم 

به عنوان یک گروه کوچک به این نتیجه می‌رسیم که با همکاری با یکدیگر نیاز خود را برطرف کنیم

پس  شروع می‌کنیم به معامله کردند 

من امروز به منظور تهیه نیاز های خانواده خود بیرون می روم 

اگر شما امروز را به تعمیر کلبه ی من بگذرانید،من نیز از نارگیل های که تهیه کردم به شما هم می‌دهم فردا که مشغول جمع آوری میوه نارگیل هستم 

شما به دنبال هیزم می روید

 یک روز در حالی که برای آوردن آب به لب چشمه رفته اید،یک ایده به ذهنتان خطور می کند 

با خود فکر می کنید، یک سیستم لوله کشی با استفاده از بامبو را درست کنید و آب را از چشمه به محل کمپ بیاورید.

ایده عالی است 

اما چگونه با وجود کارهای روزمره خود وقت برای انجام این پروژه پیدا کنیم ؟

پس تصمیم میگیرید بیشتر کار کنید. شب هنگام که همه استراحت می کند شما دو ساعت بیشتر کار می کنید

 سرانجام خط لوله خود را می سازد پس از چند هفته تلاش زیاد و مداوم بالاخره سیستم آبرسانی شما تکمیل می شود

 یک شب که همه دور آتش در اردوگاه نشسته اند، از جا بلند شده و خطاب به جمع،می گوید شما هر روز با مشقت زیاد دو ساعت از کوه بالا میروید  تا تا از چشمه آب بیاورید

من سیستم آبرسانی طراحی و ساخته ام که آب را مستقیما به اردوگاه می آورد

می خواهم پیشنهاد استفاد از آب را در عوض نارگیل ماهی پوشاک و دیگر عوامل مورد نیاز به شما قرار بدهم 

شما برنده می شوید زیرا دیگر نیازی نیست وقت خود را برای ماهیگیری شکار و غیر صرف کنید برنده می شوند زیرا دیگر لازم نیست و گرمای طاقت فرسا دو ساعت از وقت خود را برای فراهم کردن آب مصرف کنند

بیکاری به چه معناست؟

به تعریف ویکی‌پدیا از بیکاری نگاه بیندازیم

بیکار در اقتصاد به فردی گفته می‌شود که در سن کار (۱۵ تا ۶۵ سال) و جویای کار باشد اما شغل یا منبع درآمدی پیدا نکند. کودکان و افراد مسن از آن جهت که قادر به انجام کار نیستند، جزو جمعیت فعال به حساب نمی‌آیند. زنان خانه‌دار و دانشجویان اگر جویای کار نباشند، و حتی کسانیکه با وجود منبع در آمد کافی مشغول به انجام کاری نیستند نیز، جزو جمعیت فعال شمرده نمی‌شوند.

دلایل اصلی بیکاری در ایران چیست؟؟

در ایران با کوچک شدن اندازه دولت و به تبع آن کاهش پست های دولتی و با شرایط بد اقتصادی برای کسب و‌کارها،میزان جذب افراد جویای کار کم شده است

اما از عوامل بیرونی و کلان که بگذریم ،دلایل دیگری هم در این میان وجود دارد

یکی از دلایل :وجود نیروی کار تحصیل کرده و بدون تخصص است.در واقع در هنگام انتخاب رشته ی تحصیلی دقت لازم انجام نشده است و علایق فردی در نظر گرفته نشده است.همچنین در اکثر سر فصل های رشته ها،چنان مطالب منسوخ و غیر کابردی تدریس میشود،که عملا منجر به توانمندی فرد نمیشود

دیگر دلیل : شرکتهای خصوصی به دلیل نداشتن پشتوانه های مالی نامحدود برای پیشرفت ناگزیر به استخدام افراد با تخصص کاربردی هستند،و معمولا فرصت و امکانات آموزش و توانمند کرد یک فرد معمولی را ندارند.آنها ترجیح میدهند در همان ابتدا کارمند خوب و متخصص را جذب کنند

دیگر دلیل بیکاری : وجود توقع بیجا جویای کار است.بطوری که فرد صرفا با داشتن مدرک دانشگاهی (عموما هم مدرک حاصل تحصیل در دانشگاه های بی کیفیت است)،توقع داشتن موقیت شغلی متمایز با حقوق و مزایا ی عالی را دارد.

البته هیچ کارفرمایی تن به این اقدام نمیدهد!

دلیل دیگر:را باید در ارزش ها درونی کارجو جست و جو کرد.کارجو به دنبال موقعیت بدون چالش با ساعات کاری کم،و با حقوق ثابت و ضریب امنیت شغلی بالا،بدون نیاز به تلاش ،است 

اما افراد آگاه میدانند که در مجموعه های پویا ،تلاش زیاد و میل به یادگیری و ارتقا از ارزش های اساسی سازمانی میباشد

به عقیده ی بنده موقعیت های شغلی فراوانی وجود دارد که کارفرمایان به دلیل عدم وجود نیروی کار با کیفیت بالا ،از استخدام صرف نظر میکنند

پائیز بود و سرخپوست ها از رئیس جدید قبیله پرسیدند که زمستان پیش رو سرد خواهد بود یا نه. از آنجایی که رئیس جدید از نسل جامعه مدرن بود، از اسرار قدیمی سرخپوست ها چیزی نیاموخته بود. او با نگاه به آسمان نمی توانست تشخیص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراین برای اینکه جانب احتیاط را رعایت کند به افراد قبیله گفت که زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان باید هیزم جمع کنند.

چند روز بعد ایده ای به نظرش رسید. به مرکز تلفن رفت و با اداره هواشناسی تماس گرفت و پرسید: «آیا زمستان امسال سرد خواهد بود؟»

کارشناس هواشناسی پاسخ داد: «به نظر می رسد این زمستان واقعاً سرد باشد.»

رئیس جدید به قبیله برگشت و به افرادش گفت که هیزم بیشتری انبار کنند. یک هفته بعد دوباره از مرکز هواشناسی پرسید: «آیا هنوز فکر می کنید که زمستان سردی پیش رو داریم؟»

کارشناس جواب داد: «بله، زمستان خیلی سردی خواهد بود.»

رئیس دوباره به قبیله برگشت و به افراد قبیله دستور داد که هر تکه هیزمی که می بینند جمع کنند.

هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسی پرسید: «آیا شما کاملاً مطمئن هستید که زمستان امسال خیلی سرد خواهد بود؟»

کارشناس جواب داد: «قطعاً و به نظر می رسد زمستان امسال یکی از سردترین زمستان هایی باشد که این منطقه به خود دیده است.»

رئیس قبیله پرسید: «شما چطور می توانید این قدر مطمئن باشید؟»

کارشناس هواشناسی جواب داد: «چون سرخپوست ها دیوانه وار در حال جمع آوری هیزم هستند.»

ترس از شکست

ترس از موفقیت!!! کمی به این عبارت فکر کنید!

به نظر من دلیل اصلی این که خیلی از افراد به اندازه کافی موفق نمی شوند ، این نیست که ترس از شکست دارند

بلکه دلیل اصلی این است که این افراد ترس از موفقیت دارند. شاید از شنیدن این حرف تعجب کنید !!

حتی وقتی از این افراد سوال می کنیم ،میگویند خواهان موفقیت پول سلامتی و ثروت هستند

اما در عمق وجود شان ، این ترس که اگر بیش از حد موفق باشند،دیگر توسط خانواده و دوستانشان مورد تایید قرار نگیرند،وجود دارد

این عامل درونی همیشه شما را یک قدم عقب تر از موفقیت نگه میدارد .همیشه مانع از این میشود که اقدام کافی را انجام بدهید .

حالا باید یک حقیقی را بازگو کنم که،این ترس که در وجود شماست واقعاً بی جهت هم نیست !!

در واقع اگر شما بیش از حد موفق یا پولدار بشوید، غیر از افراد خیلی نزدیک زندگی تان،دوستان و دیگر افراد دور و برتان شما را ترک می‌کند .

این امر یک دلیل خیلی واضح دارد،چون دیگر شما از جنس آنها نیستید

شما حسادت و بخل اونها رو تحریک می کنید

حال؛اگر هم مجبور باشید که با این افراد رابطه تان رو ادامه بدهید مجبور هستید که موفقیت های خودتون رو سانسور کنید،یا وانمود کنید که کار خاصی انجام ندادید

موفقیت چندانی به دست نیاورد اید .

ماشین لوکس ای که خرید یک ماشین معمولی هست و در واقع شما دارید خودتون رو به اندازه ظرفیت آنها کوچیک می کنید و متأسفانه این خودش یکی از عوامل عدم رشد هست

 پس یک بار برای همیشه با این ترس روبرو بشوید و قبول کنید که موفق شدن شما،ارزش از دست دادن آدم های معمولی و شکست خورده ی اطرافتان را دارد

باید قبول کنید بخشی از ناکامی شما به خاطر ارتباط داشتند با این افراد هست

پس بهتر نیست که یک بار برای همیشه از شر این روابط ناکام خلاص بشوید و موفقیتی که لایق آن هستید  را بدست بیاورید

به شما قول میدم که ارزشش رو داره و خیلی زود زندگی شما با افراد و روابط لایق پر میشود

دوستان

زندگی من حاصل میانگین زندگی پنج نفر از کسانی است که همیشه با آنها در ارتباط هستم
متاسفانه یا خوشبختانه سطح درآمد ،کیفیت روابط خانوادگی ،سطح تفکر ما برآیند زندگی اطرافیان
ما هست

اما چرا؟؟؟

دوستان ما کسانی هستند که انتخاب شده اند تا وارد فضای امن ما شوند و به این علت هست که هم میتوانند باعث
ارتقا ما شوند هم باعث افول ما
دوستان ما در واقع باعث ساختن یا قوت گرفتن باور های ما میشوند

بیایید داستان کلیشه ای دوست ناباب و سیگار کشیدن رو با هم مرور کنیم
در این داستان یک پسر نوجوان در جمع دوستانش که مشغول کشیدن سیگار هستند وارد میشود و داستان از
جایی است که دوستانش به او سیگار تعارف میکنند و نوجوان قصه ی ما تعارف را می پذیرد و بی آنکه علاقه
یا قصد قبلی داشته باشد.
دلیل کار نوجوان تایید شدن در جمع دوستانش است و دلیل تعارف دوستان هم ،همراه کردن یک نفر دیگر با خودشان در جهت توجیه عمل خلاف عرف خود است
این عمل به مرور تکرار میشود و به عادت این اکیپ تبدیل میشود و عموم افرادی که در این گروه هستند گرایش به کشیدن سیگار پیدا میکنند

صف نفت در دهه شصت

دهه شصت هجری شمسی در ایران ،با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی ،اقتصادی ایران ،جزء سال های خاص در تاریخ ایران هست
در این نوشته از نگاه یک فرد متولد دهه ی شصت ،به این سال ها نگاه میکنیم

من اوسط دهه ی شصت توی یک محله متوسط در تهران به دنیا آمدم،دو سال اول عمرم،ایارن درگیر جنگ با عراق بود،گرچه تهران رو خطری تهدید نمیکرد اما همه جا تب و تاب جنگ بود
توی یک بیمارستان دولتی و بدون تشریفات اضافی به دنیا آمدم.یک پسر تازه متولد شده همانند هزاران نفر دیگری که در این سال ها به دنیا آمده بودند
پدر و مادر ها دردسر خرید لباس و وسایل را برای نوزادشون نداشتند!!!چون ازاین نوزاد قرار بود به رسم اون سال ها از لباس بچه ی قبلی خانواده استفاده کند.به همین دلیل در آن سالها دیدن پسر دهه با لباس صورتی دخترانه خیلی عجیب نبوده است

هر سال که بزرگتر میشدم از لوازم خواهر یا برادر بزرگترم استفاده میکردم!
در آن سال ها به علت بالا رفتن هزینه های زندگی در قشر متوسط جامعه و نیاز جامعه به حضور زنان در بازار کار،مادران هم به سر کار می رفتند.
و نگهداری کودکان معمولا بر عهده مادربزرگ یا پدر بزرگ ها بود،گاهی هم از مهد کودک ها استفاده می شد
من هم طبق همین رسم در خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگم دوران کودکی را تا قبل از پیش دبستانی طی کردم
با تمام جذابیت ها و مهربانی های مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها

مقطع پیش دبستانی و آمادگی دهه شصت هم با دوره ها ی زمانی دیگه در ایران متفاوت بوده است . اکثر این مکان ها بصورت نیم روز از نونهالان نگه داری میکردند.با برنامه های جذاب برای کودکان
که البته نسبت به استاندارد های امروز آموزشی ،کسل کننده محصوب میشده است!

و اما مدرسه ها در دهه شصت شامل کلاس های پر جمعیت 40 تا پنجاه نفری و متراژ 20 تا سی متری میشده است
معلم ها میان سال و اکثرا بد اخلاق بوده اند و تفکر غالب در مدرسه های ایران در این دهه تفکر مذهبی و انقلابی رادیکال بود

(این مطلب در حال تکمیل شدن هست)

آخرین روز زندگی

آخرین روز زندگی،ات اینگونه آغاز میشود
بیا تصور کنیم امروز صبح از خواب بیدار میشوی و این آخرین بیدار شدن تو باشد
تو تخت به برنامه ی روزانه ات فکر میکنی و این آخرین باری است که در تخت خوابت فکر میکنی
دست و صورتت را میشوری،درون آینه به چهره ات نگاه میکنی ،به آشپزخانه میروی،مادر یا همسرت را میبینی!و این آخرین دیدار شما در زندگیست!

درمیز صبحانه مینشینی ،صبحانه ات را میخوری و آخرین چایت را مینوشی
لباست را میپوشی ،عطر مورد علاقه ات را میزنی و برای آخرین بار غرق در رایحه ی فوق العاده اش میشوی
لباست رو میپوشی،برای آخرین بار با همسر یا مادر یا فرزندانت خداحافظی میکنی،مثل هر روز!!!شاید آنها را در آغوش بگیری و این آخرین آغوشی است که تو را در بر میگیرد

سوار ماشینت میشود ،ماشینی که روزی برای خریدنش برنامه ریزی کرده بودی و سرانجام موفق به خریدش شده بودی.

از پارکینگ خارج میشود یکی یکی از خیابان ها عبور میکنی و از خانه ات دور میشوی،بی آنکه بدانی دیگر هرگز به آن خانه بر نخواهی گشت
توی ترافیک مسیر را طی میکنی،مثل هر روز غرمیزنی

به محل کارت میرسی،همکارانت با سلام و صبح به خیر به تو خوش آمد میگویند و تا با “سلام ” جوابشان را میدهی
به پشت میزت میروی،نگاهی به پوشه ی کارهای عقب افتاده ات میکنی،و از ته دل آرزو میکنی که از این “کار لعنتی ” خلاص بشوی

وقت نهار است و نهار ت را در کنار همکارانت میخوری.
با هم گپ میزند،از مسائل روزمره تا سیاست و ….،و این آخرین گفت و گوی توست
به سرکارت برمیگردی،چند ساعتی کار میکنی
قهوه عصرت را مینوشی،از محل کارت خارج میشوی

برای خرید لوازم مورد نیاز منزل به مرکز خرید میروی،برای آخرین بار خرید را انجام میدهی
در این حین نگاهت به پیراهن مورد علاقه ات در پشت ویترین مغازه می افتد که خودت قول داده بودی “در اولین فرصت برای خودت میخری”!!
باز هم به خودت قول میدهدی که این دفعه، حتما میخرمش

به خانه برمیگردی،هیچ کس در خانه نیست،چون همسرت یا مادرت برای انجام کاری به بیرون منزل رفته اند
روی کاناپه دراز میکشی و چشمانت را روی هم میگذاری،تا برای چند دقیقه ای چرت بزنی!!
اما نمیدانی هرگز از این چرت چند دقیقه ای بیدار نخواهی شد

در هنگام خواب تمام روزت جلو چشمت می آید و سپس تمام زندگی ات!

ای کاش میتوانستم به اول زندگی ام برگردم یا حداقل به اول امروز صبح برگردم
یکمی بیشتر میخوابیدم،بیشتر به چهره ام در آینه نگاه میکردم،بیشتر همسر و مادر و فرزندانم را نگاه میکردم،
حتما میگفتم که چقدر دوستشان دارم و مهمترین بخش زندگی من هستند
موقع رفتن از خانه حتما همه را سفت در آغوش میگرفتم،یکبار دور اتومبیلم را نگاه میکردم و از رسیدن به این
اتومبیل که روزی هدف زندگی ام بود غرق در غروز میشدم

برای آخرین بار با عشق به خانه ام نگاه میکردم،تمام جزیبات کوچه و خیابان ها را نگاه میکردم،به همه لبخند مبزدم،هرگز برای کسی بوق نمیزدم،جواب سلام همکارانم را با عشق و انرژی میدادم،میز را لمس میکردم و تمام
کارهای عقب افتاده را با لذت انجام میدادم

در وقت نهار به همکارم میگفتم که چقدر از اینکه با هم نهار میخوریم خوشحال هستم
موقع خرید،وقتی نگاهم به پیراهن مورد علاقه ام می افتاد ،بی درنگ آنرا برای خودم میخریدم

آخرین روز زندگی اینگونه سپری میشود

مهاجرت

مهاجرت!در این مطلب به دلایل مربوط به مهاجرت از ایران میپردازیم

این روزها در هر محفلی که مینشینی صحبت از مهاجرت از ایران است،هر کس به دلایلی تمال دارد از ایران برود.
یک نفر به بهانه ی درس خواندن،دیگری به دلیل آزادی حجاب در کشورهای دیگر ،یکی برای آزادی دینی و سیاسی!!!اما مسئله چیز دیگری است.

اما دلایل اصلی چیز دیگری است .گاهی اوقات ما برای فرار از واقیعت های خانوادگی،سرخوردگی های اجتماعی ،ناکامی های عاطفی ،… به مهاجرت فکر میکنیم

مهاجرت در واقع یک امر خنثی است و نه میتوان گفت خوب است نه بد!!!
اما مهاجرت بدون داشتن دلیل روشن موجب پیچیده تر شدن اوضاع میشود!

با یک مثال این موضوع را بررسی میکنیم
فرض کنیم یک پسر 18 ساله قصد دارد برای تحصیل به خارج از ایران مهاجرت کند
این دانش آموز در دوره ی متوسطه با میانگین معدل 14 مشغول به تحصیل بوده است،در کنکور هم به دلیل کافی نبودن مهارت ،رتبه مناسب را کسب نکرده است
حالا این فرد که با توجه به نتایج تحصیلی اش،علاقه ای به درس خواندن ندارد به بهانه مساعد نبودن شرایط برای تحصیل در ایران به فکر تحیل در خارج از ایران می افتد و چون تصور عموم مردم هم اینگونه است ،با تصمیم او هم سو میشوند

اما چه مسائلی را پیش رو دارد؟؟

اول اینکه برای تحصیل در خارج از ایران علاوه بر علاقه به درس خواندن ،تسلط به یک زبان بین المللی و آشنایی با فرهنگ کشور مقصد ،آشنایی با قوانین تحصیلی و اجتماعی آن کشور نیز،از ملزومات است
در ضمن اینکه در خیلی از کشورهای دنیا قوانین و شرایط درس خواند سخت گیرانه ای ،مثل ارایه کنفرانس،گزارش هفتگی،تحقیق،کار آزمایشگاهی و ….. وجود دارد
از سوی دیگر مشکلات روحی وعاطفی مثل دوری از محیط ،دوری از خانواده و دوستان،تفاوت های فرهنگی و…. نیز در سر راه این پسر قرار میگیرد
از طرفی با توجه به هزینه ای که برای تحصیل و اقامت و هزینه های جانبی مهاجرت صرف میشود ،فشار خانوداه و فشار روحی زیادی به این نوجوان وارد میشود

حال با توجه به شرایطی که در بالا گفته شد ،درصد موفقیت این پسر چقدر میتواند باشد؟؟
آیا با توجه به سخت تر شدن شرایط امکان موفقیت خیلی کاهش نمییابد؟

این مطلب در حال تکمیل شدن است…

تخت خواب

تخت خواب در واقع جایی است که تمام اتفاقات از آنجا شروع میشود!!!

زمانی را تصور کن که صبح درون تخت خواب ت بیدار میشوی و روزت را آغاز میکنی
احتمالا بعد از دقیقه ای از بیدار شدن،گوشی ات را در دست میگیری و پیام های
تلگرام و واتس آپ را چک میکنی و سپس به سراغ اینستگرام میروی و یک دور کامل
صحفه ی ات را اسکرول میکنی،این کار ها ممکن است بین یک دقیقه تا نیم ساعت طول بکشد

در این زمان طلایی اتفاقی عجب و مهمی رخ میدهد.این اتفاق مهم ذهنی ،تابعی از نوع محتوایی است که
در پیام ها یا در اینستگرام ت میبینی
اگر پیام ها یا اخبار منفی یا نگران کننده مشاهده کنید ،روزت با نگرانی و اضطراب آغاز میشود و هر چه بگذرد
این نگرانی و حال نا مساعد با رخداد های روزانه تشدید میشود
اگر پیام های مثبت ،اخبار امیدوار کننده مشاهده کنی،روزت را با انرژی مثبت شروع خواهی کرد و اگر این حس خوب را در طول روز حفظ کنی،حتی با وجود مسا ئل روزانه ناخوش آیند روزت به خوبی سپری میشود

حالا به آخرین لحظه های قبل از خوابت توجه کن!!

باز هم تخت خواب و باز هم گوشی موبایل و هر آنچه میتواند حالت را دگرگون کند
باز هم اگر مطالب منفی مشاهده کنی وحال بد و اگر مطالب مثبت مشاهده کنی حال خوب را
خواهی داشت که این امر کیفیت خوابت تاثیر بسزایی دارد

حتی خواند مطالب علمی یا دانستنی هم قبل از خواب مفید نیست زیرا ذهن را از حالت آماده به خواب،به حالت هوشیار میبرد و باعث بیخوابی یا بد خوابی میشود

در واقع رفتاری که ما در تخت خواب انجام میدهیم ،خیلی تاثیر زیادی بر کیفیت زندگیمان دارد
گوشی موبایل در واقع یک مثال از این دست بود.خواندن روزنامه ،دیدن تلویزیون،خواندن کتاب،حتی
معاشرت با شریک عاطفی،همه از نمونه هایی هستند که میتوانند تاثییر مثبت یا منفی بزرگی بر زندگی ما بگذارند

اقدام کافی

اقدام کافی چیست؟

اقدام کافی در واقع به تمام و کمال انجام دادن یک اقدام یا روند گفته میشود.منظور از کافی بودن اقدام ،آن مقداری است که منجر به بدست آمدن نتیجه ی کامل میشود

بگذارید به زبان ساده توضیح دهم.فرض کنیم یک ظرف آب را روی شعله آتش قرار داده و حرارت میدهیم ،دمای آب به سی درجه میرسد و اتفاقی نمی افتد،دما را به هفتاد درجه میرسانیم و اتفاقی نمی افتد .همچنان حرارت را ادامه میدهیم و دما به ۹۹ درجه میرسد ،اما نتیجه ای حاصل نمیشود.دمای آب به صد درجه می رسد و آب شروع به جوشیدن میکند

درجه ی به جوش آمدن آب صد درجه است و نه هفتاد یا نود درجه،به همین حهت تا رسیدن به درجه ی صد،هیچ اتفاقی نمی افتد

اکثر مردم درس میخوانند ،اما نه به اندازه کافی!

کار میکنند ،اما نه به اندازه ی کافی !

عشق می ورزند اما نه به اندازه ی کافی!

به همین خاطر است که همیشه نتیجه های ضعیف و در خوشبینانه ترین حالت،نتیجه ی متوسط میگیرند

دوران مدرسه را به خاطر بیاورید….،اکثر بچه ها نمرات متوسط میگیرند،و این به معنای این است که این دانش آموزان درس میخوانند ،اما نه به حد کافی !
شاید فرق کسی که نمره ی شانزده میگیرد با کسی که نمره بیست میگیرد دو ساعت بیشتر درس خواندن باشد

یکی دیگر از مثال های روزانه اقدام کافی،روند درمانی با آنتی بیوتیک ها است

فرض کنید با درد گلو و آبریزش بینی وارد مطب پزشک میشود.پزشک بعد از معاینه ی شما برای رفع
عفونت ناشی از سرماخوردگی برای شما آنتی بیوتیک تجویز میکند.توی دستور العمل استفاده از دارو نوشته شده
هر روز دو عدد قرص را به مدت یک هفته استفاده کنید تا بیماری شما کنترل و بصورت کامل درمان شود

اما رفتاری که ما انجام میدهیم چیست؟!!
سه روز دوز دارو را مصرف میکنیم ،و علائم بیماری شروع به ناپدید شدن میکنند و ما پیش خود میگوییم که
“خدارو شکر بیماری بهبود پیدا کرد”!!!
استفاده از دارو را متوقف میکنیم با تصور اینکه بطور کامل بهبود پیدا کرده ایم.شاید تصور کنیم پزشک بیهوده دوز یک هفته ای تجویز کرده است
یک هفته یا دو هفته بعد مجدد علائم ظاهر میشود!!!
چرا؟چون ما توصیه یک متخصص را نادیده گرفته ایم و به تشخیص خود، مصرف دارو را متوقف کرده ایم.
در واقع بیماری بطور کامل بهبود پیدا نکرده بود و فقط علایم از بین رفته بودند!!
و ما با قطع آنتی بیوتیک مجاز فعالیت دوباره را به عوامل بیماری داده ایم!!!
اما اگر تمام دارو را مصرف کرده باشیم احتمالا بیماری و عوال بیماری زا در بدن ما کاملا از بین میرفتند و مجدد علائم ظاهر نمی شدند!!

اقدام کافی انجام داده نشده ،دقیقا مثل موریانه ای که پایه های یک خانه را میخورد و بنیان آنرا از بین میبرد،نتایج کارهای ما را از بین میبرد و باعث میشود یک نتیجه ی عالی،تبدیل به یک نتیجه متوسط یا ضعیف شود